نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت یک :
برای مردم شریف ایران
وارثان اصالتی که هرگز نمیمیرد و صبری که جهان به تکریمش ایستاده است.
فصل اول
داماد هنوز نیامده بود!
نگار با لباس سنگین و پفیاش نشسته بود روی صندلی و وقتی از پشت تور سفید در قاب آینهی بخت به خودش نگاه میکرد، بادبزن سفیدش را هم محکم تکان میداد.
زیباتر از همیشه بود. به یمن پول هنگفتی که به آرایشگر داده بود، نه فقط از نگاه خودش که از نگاه آناهیتا و ثمر هم مثل نگین میدرخشید .
اما نه آن زیبایی چشمگیر و نه لباس عروس بینظیرش، هیچکدام توان بستن دهان این جماعت را نداشت که وقت پوست گرفتن موز و بلعیدن تارتهای آجیلی نگاهش میکردند، لبخند میزدند و گاهی زیر گوش هم پچپچ میکردند.
صیاد هنوز نیامده بود و او تا قیام قیامت هم یادش نمیرفت که مجبور شده بود با اسنپ از آرایشگاه به مجلس عروسیاش بیاید!
با حالی عصبی موبایل را از روی میزی که روی آن گلدان بزرگی از ارکیده و رز گذاشته بودند، برداشت. وارد لیست تماسهایش شد و به سی و شش تماسی که گرفته بود نگاه کرد. زیر توری که حالا عجیب روی سرش سنگینی میکرد، با خشم دندانهایش را بههم سائید و برای سی و هفتمین بار روی نام صیاد انگشت کشید و باز هم اپراتور تلفن بود که توی گوشش ورور کرد:
_مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد!
ثمر کنار گوشش خم شد و مثل رباتی که روی یک جملهی تکراری تنظیمش کرده باشند، پرسید:
_جواب نمیده؟
نگار نومیدانه سر تکان داد و موبایل را از کنار گوشش پایین آورد. صیاد صبح رسانده بودش آرایشگاه. توی ماشین بیخیالِ رفتگری که خیابان را جارو میکشید، لبهای همدیگر را بوسیده بودند و او با هیجان گفته بود:
_این چند ساعتم تموم بشه بریم خونهی خودمون.
و صیاد وقتی چانهی او را نوازش میکرد جواب داده بود:
_دل تو دلم نیست تو لباس عروس ببینمت. از امشب مثل نگین تو زندگیم میدرخشی نگار من!
چانهاش لرزید و برای سی و هشتمین بار شمارهی او را گرفت، اما بیفایده بود.
با حالی آشفته سرش را بالا آورد و میان ردیفی از میز و صندلیهایی که در اشغال میهمانان بود، پدرش را دید. نصرت موبایل کنار گوشش بود و در حال صحبت از باغ فاصله میگرفت.
نگار با درماندگی به آناهیتا نگاه کرد و او چند قدم جلوتر آمد. از چشمانش نگرانی میبارید. کنار نگار ایستاد، اما هیچ حرفی برای دلداری دادن به او پیدا نکرد.
از داماد خبری نبود. موبایلش در دسترس نبود و همزمان هزار فکر، هزار شایعه و هزار نگرانی و حرف و پچپچ بین مهمانانی که امشب در باغ حضور داشتند دهانبهدهان میشد.
دورتر از آنها، در پناه یکی از درختان کاج، نصرت با عصبانیت راه میرفت و همزمان توی موبایل میگفت:
_دِ آخه چرا چرت میگی مرد ناحسابی؟ فقط یه بارنامه مونده که اونم برا اصفهان امضا شده...
محسن، نگهبان انبار ایستاده بود پشت میز و همزمان که با نصرتخان حرف میزد، نگاهش در نگاه مردی بود که با کت و شلوار و سامسونتی در دست آن سوی میز ایستاده و چهرهاش عجیب طلبکار جلوه میکرد.
محسن عصبی بود. صدای موسیقی بلند مجلس عروسی دختر نصرتخان و نگاه این مشتری پرمدعا تمرکزش را برده بود. وقتی سعی میکرد بلندتر از همیشه حرف بزند، میان حرف نصرت رفت:
_میدونم آقا... تو انبار یه خرما جابهجا بشه من میفهمم، اما این آقا فاکتور دستشه... گفتم شاید شما...
سر و صدا زیاد بود. نصرت انگشت سبابهاش را روی گوش راستش گذاشت و بیفکر میان حرف محسن فریاد زد:
_اوسگولت کرده! ناسلامتی یه عمریه اینکارهای! دِ آخه نباس هر کی یه فاکتور دستش گرفت اومد سراغت که تو دست و پات بلرزه!
مرد فریادهای نصرتخان را میشنید. از همین رو بود که قدمی به میز نزدیک شد و دستش را برای گرفتن موبایل به سوی محسن دراز کرد. محسن گیج بود. بارنامهای که روی میز بود مو لای درزش نمیرفت! امضا و سربرگ درست و همه چیز دقیق قید شده بود. نتوانست جوابی به نصرتخان بدهد و برای همین با درماندگی گوشی را به دست مرد داد. مرد تکسرفهای کرد و میان فریادهای نصرت گفت:
_درود جناب زرین! من دبیر هستم! موسی دبیر!
فریاد نصرت دوباره بالا رفت:
_هر خری میخوای باش. گوشی رو بده به محسن!
دبیر اخم کرد، اما درحالیکه سعی میکرد بر خودش مسلط باشد گفت:
_غریبه نیستم جناب زرین. قبلا همدیگه رو تو دفتر شیخ ماجد دیدیم.
نصرت چشمانش را باریک کرد. اندکی فکر کرد و بعد با پوزخند جواب داد:
_همون مرتیکهی دندونگرد عرب؟... دِکی... یه بار اومدیم دفتر یارو یه چایخرما خوردیم، طرف فکر کرد معاملهمون شد؟
_معاملهمون شد جناب زرین! مگه شما خبر ندارین؟
نصرت به شلوغی مهمانان نگاه کرد. میدید که یکی دو نفر از اقوام دور عاقد را گرفته بودند و با او حرف میزدند. با خشم آب دهانش را روی زمین تف کرد و غر زد:
_بر خرمگس معرکه... مرتیکه کدوم معامله؟ شیخ تو میخواست بزخری کنه، منم زدم زیر میز. الآنم بگو چایخرمایی که زهرمارمون شد مایهش چقدره، محسن چک میکشه براتون!
موسی دبیر لبخند زد. از میز محسن که فاصله میگرفت با لحن مطمئنتری جواب داد:
_شما خبر ندارین یا خودتونو زدین به بیخبری؟
صدای نصرت باز هم بالا رفت:
_حرف دهنتو بفهم خلچُمک! بیخیال عروسی دخترم پا میشم میآم انبار حسابتو میرسما!
دبیر اخم کرد و بدون ملاحظه گفت:
_ما فاکتور داریم جناب زرین. اسناد پرداخت ارزی کل خریدی که از کارخونهی شما انجام شده موجوده...
_دِ چرا یاوه میبافی مرتیکه؟ کدوم خرید...
_فاکتورش الآن دست انباردارتونه. دو میلیون بسته خرما و...
_پیاده شو با هم بریم موسی! کلهم اجمعین بار انبار کارخونهی زرین دو میلیون بسته نمیشه...
_مطلعم جناب زرین، تو قرارداد هم قید شده که یه میلیون و چهاصد و هشتاد هزار بسته رو امشب بار میزنیم و الباقی رو تا پایان ماه تحویل میدین!
ابروهای نصرت بههم گره خورد و یکباره خیسی عرق را روی مهرهی پشتش حس کرد. اینبار دور از لغزخوانی و خشم و متلکگویی پرسید:
_فاکتورا رو کی امضا کرده؟
موسی دبیر به سوی میز محسن برگشت. پوشه را باز کرد و از میان اوراق چند برگه را جدا کرد. نگاهی به انتهای آنها انداخت و به سادگی جواب داد:
_ جناب صیاد حردانی! البته میدونم وکیلتونم هستن. نوبهی پیش با ایشون اومده بودین دبی!
لطفا صبر کنید...
