پارت هفتاد و نهم :

با عجله وارد زیر زمین شدم و درهای چوبی رو که با چمن پوشیده شده بود بستم. یک استتار برای این بود که هیچکس نفهمه یه زیرزمین مخفی برای این خونه وجود داره. ذهن مریض و خرابکار جک، ایده های جالبی داشت که الان به دردم می خورد. پله های تاریک رو پایین رفتم. دستم رو روی دیوار کشیدم و کلید برق رو فشردم. نه تکنولوژی خاصی داشت، و نه چیز قابل توجهی. یک سوئیت هشتاد متری بود و هرچیزی که برای زنده موندن لازم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    1

    اوه شتت اوه شتت

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️