بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت نود و پنجم :
***
هوا تاریک شده و چادر رو غرق سیاهی کرده بود.
انگار استیو فراموش کرده بود بیاد و چراغ نفتی رو روشن کنه، من هم نمی خواستم بهش یادآوری کنم.
بودن توی تاریکی رو دوست داشتم.
البته اگه بتونم همچین احساسی رو به قلبم نسبت بدم، در واقع هیچ چیز رو دوست نداشتم.
گذر زمان آزارم می داد، روشنایی انگار آیینه ای روبروم می ذاشت تا همه چیز رو توش ببینم.
ببینم که چطور زندانی عذاب دنیا و آخر
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Avin
1نمیشه گفت اریک بی تقصیر و بی گناهه، حتی اگه مستقیم نکشته باشه فرمانده دشمنیه که به کشورش حمله کرده
۵۴ دقیقه پیشزهرا
3آیرین جان یکم دیگه شل کن دیگه عه. وقتی خودتت هم اینقدر دوستش داری و دلت براش تنگ شده چرا اینجوری میکنی؟یه کوچولو فقط یه کوچولو به حرف دلت گوش بده
۲ ساعت پیشYas
2این پارت ی چیز دیگه بودد🥺❤️✨خیلی قشنگ بودن توصیفاتش، بدون اینکه مستقیم بگه هم گفت اریک چقدر جذابه و چقدر با تموم وجود می خوادش😁🥰❤️ امیدوارم گشایشی بشه و حداقل از شدت عشق ببخشتش و بهش برگرده❤️
۲ ساعت پیشAvin
3ایرینم خیلی اریکو می خواد از همه حالت هاش مشخصه اما حس می کنم این بار بیشتر نیاز فیزیکیه و دلش برای آغوشش تنگ شده❤️ 🔥 خیلی خوب جاذبه و کشش بینشونو نشون دادی😍
۳ ساعت پیشدختر صحرا
3آخی..قلبم پوکید..دلش برای اریک پر می زنه
۳ ساعت پیشمهسا
2اریک لعنتی که منت کشیت هم مثل آدمیزاد نیست
۵ ساعت پیشمینو
2آیرین کوتاه بیا،اریک به چه زبونی بگه غلط کردم و خیلی میخوامت🥺
۱۱ ساعت پیشماهی
3ممنون بابت پارت من هنوزم منتظرم این ایرین باردار بشه😂🤷🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ اگه باردار بشه باهم اشتی میکنن اگه خدا بخاد🤲
۱۱ ساعت پیشماهی
3خب خداروشکر ایرین داره یکمی این دیوار دفاعی رو پایین میاره
۱۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Mobina
1احساس میکنم آیرین قبول داره که اریک برادرش رو نکشته ودلش میخواد بهش ربط نده اما ازطرفی آیرین سوگواره میخواد هر کاسه کوزه ای هست سر اریک بشکونه اما دلش تحمل نمیکنه💔اما اریک جان توهم درک کن چون تو هم برادرت رو از دست دادی تو هم مثل آیرین مجبور به ازدواج شدی انگار زندگیتون عین آیینه است همینقدر شبیه💔