کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و هفتاد و هشتم :
سکوتی که ناچارا از سر نداشتن توجیهی منطقی پیش گرفته بودم، با لحن پرخواهش فائزه شکسته شد.
- رها میدونم به خاطر من داری اینطور خودتو به آب و آتیش میزنی ولی نزن! خواهش میکنم خودتو بیشتر از این تو خطر ننداز... من با نغمه موافقم بذار از این به بعدش رو کوهیار جلو ببره.
بعد کمی به سمتم خم شد و محکم دستم را میان دستهایش گرفت.
-امنیتت یه طرف، اگه این کار رابطهی شما رو بهم بزنه هیچوق
لطفا صبر کنید...
