پارت هشتاد و پنجم :

سرم رو که از بغلش درآورد، بلاخره بعد از اون غربت دیوونه کننده اریک و روبروم دیدم، در حالی که اصلا شبیه وقتی که ترکم کرد نبود.
لباس هاش پاره و غرق خون بودن، صورتش پر از کبودی و زخم های باز و رد خاکستر و سیاهی ای که نقطه ای روشن توی پوستش باقی نذاشته بود...
- آخه تو اینجا چه غلطی می کنی؟!
صداش رو با وجود بقیهٔ فریادها، به وضوح نشنیدم، تنها با لب خونی حدس زدم.
- چطور به اینجا رسیدی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mobina

    0

    ولی واقعا خیلی بده عاشق کسی باشی که فرمانده سربازایی هست که هم وطن هات رو میکشند 💔وقتی فکر میکنم که قبلا خیلیا راحت میتونستند آدمی رو بکشند و راحت هم زندگی کنند یه جوری میشم😢😣

    ۲۶ دقیقه پیش
  • مهسا

    0

    واقعا بارداری رو کم داره توی این هیرو ویر

    ۵۴ دقیقه پیش
  • مریم

    0

    آیرین بیچاره فکر کنم بارداره یا درد پریودیشه نمیدونم ولی خیلی شرایط استرسی. داره اگه باردار باشه ممکنه بچش سقط بشه🥲🫠

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!