بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هشتاد و پنجم :
سرم رو که از بغلش درآورد، بلاخره بعد از اون غربت دیوونه کننده اریک و روبروم دیدم، در حالی که اصلا شبیه وقتی که ترکم کرد نبود.
لباس هاش پاره و غرق خون بودن، صورتش پر از کبودی و زخم های باز و رد خاکستر و سیاهی ای که نقطه ای روشن توی پوستش باقی نذاشته بود...
- آخه تو اینجا چه غلطی می کنی؟!
صداش رو با وجود بقیهٔ فریادها، به وضوح نشنیدم، تنها با لب خونی حدس زدم.
- چطور به اینجا رسیدی؟
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Mobina
0ولی واقعا خیلی بده عاشق کسی باشی که فرمانده سربازایی هست که هم وطن هات رو میکشند 💔وقتی فکر میکنم که قبلا خیلیا راحت میتونستند آدمی رو بکشند و راحت هم زندگی کنند یه جوری میشم😢😣