این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت بیست و هفتم :
دریا نگاهش به شیشهی دودی لندکروز مسیح گره خورده بود. نور کم خیابان روی صورتش چیزی از خستگی عمیق و چیزی از لجاجت تیره مینشاند. مسیح که نگاه خیرۀ دریا را دید، ماشین را روشن کرد و به بیراههای کشاندش که از نگاه دریا دور بماند.
سرش پایین بود. تلفن را از کیف بیرون کشید و با انگشتهای سرد و بیقرار صفحه را روشن کرد. اسنپ را لغو نکرده بود. فقط آدرس را عوض کرده بود.
اسمش روی صفحه آمد. چند
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Moon
0قلم زیبایی دارین و داستان رو طوری می نویسین که برای پارت های کنجکاو میشه ادم