پارت بیست و هفتم :

دریا نگاهش به شیشه‌ی دودی لندکروز مسیح گره خورده بود. نور کم خیابان روی صورتش چیزی از خستگی عمیق و چیزی از لجاجت تیره می‌نشاند. مسیح که نگاه خیرۀ دریا را دید، ماشین را روشن کرد و به بیراهه‌ای کشاندش که از نگاه دریا دور بماند.
سرش پایین بود. تلفن را از کیف بیرون کشید و با انگشت‌های سرد و بی‌قرار صفحه را روشن کرد. اسنپ را لغو نکرده بود. فقط آدرس را عوض کرده بود.
اسمش روی صفحه آمد. چند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Moon

    0

    قلم زیبایی دارین و داستان رو طوری می نویسین که برای پارت های کنجکاو میشه ادم

    ۳ ماه پیش
  • Moon

    0

    از اینکه اینقدر زود رمان داره پیشرفت میکنه خوشحالم

    ۳ ماه پیش
  • Rosa

    0

    دریا دختر باهوشیه ولی مشخصه از شدت خستگی و سردرگمی حواسش پرت شد و فکر نکرد ممکنه لو بره

    ۳ ماه پیش
  • دلوین

    0

    واقعا عالیه این رمان مشتاق پارت بعدی

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️