آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت نود و یک :
همانطور که دوباره به چشمای با حلقهی قرمزِ آلفا متیو نگاه میکردم، توی سرم فریاد زدم: «ساروس عجله کن!»
متیو با طعنه گفت: «آخی... اشکِ شوق در روزِ خاصمون، چقدر شیرین.» بعد دستم رو قاپید توی دستش و انقدر فشار داد که جریان خونم بند اومد؛ استخوانهای دستم از محکم بودنِ دستش روی هم صدا دادند. با تمسخر گفت: «یادت باشه چرا داری این کار رو میکنی آنیِ کوچولو؛ به خاطر اون ساروسِ عزیزت و
لطفا صبر کنید...

جادو فایده ای نداره
0عشق راه خودش رو باز می کنه