پارت هفتاد و هشتم :

من از او کنجکاوتر بودم ولی جواب دادم:
- هیچی. شنبه تا پنج‌شنبه می‌رم مرکز بهداشت. دو شب در هفته هم شیفت شب بودم. یه کم هم برای رزیدنتی شروع کردم البته نه جدی.
منو مقابلش را برداشته و لبخند بر لبانش آهسته بوسه زد:
- که این طور. پس مشغول بودی.
سر تکان دادم و من هم منو را برداشتم. پرسیدم:
- تو چی؟ کی از درک برگشتی؟
می‌دانستم چهار ماه پیش برگشته ولی دنبال جزئیاتش بودم.
منو ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hani

    1

    به نظرم بهترین کاری که میتونه برا تینا بکنه اینکه اون دوتا بچه رو از پرورشگاه بکشه بیرون

    ۷ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام هانی جان😍😍 مرسی که کنارمی عزیزدلم😘😘 باید در مورد اون دوتا طفلی هم صحبت کنن.

    ۳۱ ثانیه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    ممنون عالی بود 💜💜

    ۸ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت🥰😍

    ۱ دقیقه پیش
  • Aysan

    2

    البته که آرزوی تینا و هدفش واقعا زیبا بوده ولی به قول نفس توی جامعه ی حال حاضر ما جزو دغدغه های کوچیکی محسوب میشه ، اون تفکر واسه قدیم تینا بوده الان دیگه کاربرد چندانی نداره🫠😂

    ۹ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    دقیقاً همین‌طوره آیسان جان. متاسفانه ما الآن اومدیم کف هرم مازلو و نیاز اساسی‌مون شده نون شب. اینه که دیگه تحصیلات و درس و تحقیق و این جور چیزها الویت‌مون نیست. بچه‌هامون هم دیگه برای پیشرفت مهاجرت نمی‌کنن؛ برای یه ذره آرامش فرار می‌کنن.

    ۳ دقیقه پیش
  • Aysan

    1

    درسته که شخصیت آراز جوریه که واقعا این به فکر بودنه همیشه باهاش هست ، ولی نمیدونم به نظرم اینکه بره دنبال آرزو های تینا یکم اشتباهه ماهیتش ، البته منظورم بلافاصله بعد از آشتی کردن با نفسه میتونست در مورد آینده ی خودشون صحبت بکنه و در مورد اون برنامه ریزی بکنه تا آرزو های تینا🫠

    ۹ ساعت پیش
  • یانا

    0

    دقیقا، اینطوری که پیداست آراز هیچ وقت نمیتونه از تینا و خاطراتش فاصله بگیره این نفس هست که داره خودشو با آراز همساز میکنه

    ۳ ساعت پیش
  • Aysan

    0

    خب به نظر من تو زندگی دوتاشون اتفاقاتی بوده که روشون در این حد تاثیر گذاشته واسه آراز اینا و واسه نفس هم پارسا و .. در هر صورت هر دوشون باید با شرایط همدیگه کنار بیان ولی فرقشون این بوده که آراز عاشق تینا بوده و نفس عاشق پارسا نبوده در نهایت موضوع رمان شخصیت هاش انقدر متفاوته واقعا نمیشه قضاوت کرد

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اینم قسمتی از روند درمانشه آیسان جان. با انکار چیزی پیش نمی‌ره. باید تینا در ذهنش به صلح برسه و اینم پیشنهاد روان‌شناس با توجه به شناختی بوده که از آراز پیدا کرده. البته شاید بهتر بود اول در مورد خودشون صحبت کنه ولی خب آرازه دیگه🫠🫠 الویتش معمولاً بقیه هستن🫠

    ۵ دقیقه پیش
  • راز

    1

    خیلی هم عالی امیدوارم آرزوهای تینا ی روز در کشورمون عملی ببینم ک شکل گرفتن و برآورده شد

    ۹ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    امیدوارم واقعاً. انشالله خورشید اینجا هم یه روزی طلوع می‌کنه😍😍😘😘

    ۷ دقیقه پیش
  • یانا

    1

    درود🍃خوبه نفس وآراز کنار هم قرار گرفتن امیدوارم آرامش همچنان ادامه دار باشین این دو

    ۱۴ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    درود بر شما عزیزم. سپاسگزارم که کنارم هستید. انشالله که آرامش در زندگی همه پایدار باشه🥰🥰

    ۱۴ دقیقه پیش
  • آمینا

    1

    حالا تینا رفته دیگه فقط نفس اومده شکر خدا.آخرم این دوتا باز میرن درک

    ۱۴ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    انشالله که خوب پیش بره🫠 نمی‌دونم که؛ شاید🤔🤔

    ۱۵ دقیقه پیش
  • آمنه

    1

    بانو مجید آقا کیه کامل توضیح بده شاید اطراف ما اومده 😄 راستی بانو انسان تا زنده هست کلی حرف بارش میکنن و تا وقتی از دنیا میره کلی به خاطرش غم میگیرن

    ۱۴ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی که همیشه کنارمی آمنه جانم😘😘 مجید یکی از شخصیت‌های رمان زمزمه آسمان بود. حالا آراز ایشالا بیشتر توضیح می‌ده، دوباره باهاش آشنا می‌شیم🥰

    ۱۷ دقیقه پیش
  • اسرا

    1

    خوب فکرکنم آخرین پارت می رسیم به پایان کارهای تینا🙏🤔

    ۱۵ ساعت پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    شاید🤔🤔

    ۱۸ دقیقه پیش
  • ابرا

    0

    واما آراز نباید در بر خورد اول سراغ گذشته وتینا می رفت اینجوری بازم یاد تینا بیشتر بچه شمه تا نفس که شیش ماه دور ازش بوده

    ۵۸ دقیقه پیش
  • ابرا

    0

    سلام راستش تا حالا رمانتون نخونده بودم آزاده جان معرفی کرد منم خوندم جذب رمان زیباتون شدم اینک تو اون روستا باکلی مشکل کنار اومد جالب بود ومن خودم هم با این مردم از نزدیک برخورد دارم من هم بلوچم بین این مردم زیاد زندگی کردم خوب توصیف شده بود واقعا خسته نباشید داره

    ۶۰ دقیقه پیش
  • عاطی

    0

    من چرا رمانت رو خوندم؟ نمیدونم اولش جذب دکتری شده بودم که اومده بود یک روستای بدون امکانات.. توی این خط رنج هست من جذب رنج یک زن و مسئولیتش شدم .و بعد بقیه داستان..که رنج در تمام زندگی ها نقش داشت و درکنار هم بودن اهالی..و عشق..در کنار این رنج زیبا اومد برام و دلنشین..و اینکه داستان رئاله

    ۲ ساعت پیش
  • عاطی

    0

    مجید؟ کدوم مجید؟ 😎🙃

    ۲ ساعت پیش
  • مهلا

    0

    عالی بود💜💜

    ۵ ساعت پیش
  • شیوا

    1

    ممنون ازفاطمه جان که به قولش عمل کرد وممنون از فکرهای قشنگش امیدوارم بااین رمانهای زیبات انسانهای بیشتری رو تشویق به تفکر وهمدلی بادیگران کنی. زنده بادانسانیت. 👏

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!