کاراکال به قلم حدیثه شهبازی (saya)
پارت چهل :
| غریبه در خانه / The Stranger at Home |
***
هیچ ساختمانی به اندازهی لوبیانکا، آدمها را دروغگو تربیت نمیکرد!
از همان لحظهای که کارت شناسایی روی دستگاه قرار میگرفت و چراغ سبز، اجازهی عبور میداد، هر کسی پشت یکی از چهرههای آمادهاش پنهان میشد؛ یکی اضطرابش را پشت لبخند میبُرد، دیگری نفرتش را پشت احترام نظامی و بعضیها هم حقیقت را آنقدر عمیق دفن میکردند که بعد از چند
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
گیم آف ترونز روسی 🤣
۱ ماه پیشناشناس
0بله ببینم گیم اف ترونز روسی چه میکند
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
از ورژن آمریکاییش که خیری به « عشق » نرسید 🥀
۱ ماه پیشسارینا
1تقصیر نویسنده و کارگردانشه ، بعد میشه تقصیر تو که نویسنده کاراکالی
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
پس پیشنهادن اینه که از مسیر لذت ببرید 😂
۱ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
1جییغغ پیش هم اومدنن
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
😂😂 همه چقدر از این بابت خوشحال شدن. خوبه زیاد دور نموندن حالا
۲ ماه پیشناشناس
0من که گفتم سه سال نه آنقدر زود
۱ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
🧐
۱ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
1توروخدا پارت بیشتر بذار 😭💔
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
واقعا سعیم رو میکنم ولی خیلی سرم شلوغه :(
۲ ماه پیشNina
2وایی این پارت چقدر هیجان داشت سایاا دستام یخ کردنن چطوری هر پارت میتونه انقدر جذاب باشه آخهه؟ این داستان اصلا افت نداره بنازمم (وی از اینکه میگل و نیکا دوباره تو یه لوکیشن قرار گرفتن داره کف و خون قاطی میکنهه🤣) اصلا مثل قطب های همنام آهنربا می مونن جدایی ندارن خداروشکر
۲ ماه پیشاکرم بانو
0وای خدا نکنه قطب های همنام باشن،اوناکه همدیگه رو دور میکنن،اون قطب ناهمنامه
۲ ماه پیشNina
0وای مگه ننوشته بودم ناهمنامم انقد هیجانی بودم مثل همیشه بعد نوشتن کامنتمو نخوندم ببینم اوکیه یا نه شرمنده🤣💔
۲ ماه پیشاکرم بانو
0دشمنت شرمنده عزیزم💜💓🧡💛🤎♥️🩶💚🖤🩷
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
چه همه رنگ قلبی اینجا پیدا میشه 😍
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
مهم اینه آهنربان 😂
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
خوشحالم که دوسش داری عزیزممم ♥️ ولی قطبهای ناهمنام همو جذب میکنن 😅
۲ ماه پیشثمین
1دمت گرم مثل همیشه عالیی
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
تنکس هانی 😉♥️
۲ ماه پیشاکرم بانو
1خب میگل هم که به خونه برگشت،حالااینجا تقابلش قشنگه مقابل لانتوری(🤔) لوانته(🤔)لانتیفر(🤔) وای خدای من اسمشویادم نمیاد،همون نامردی که نیکارو تو کلکته گذاشت و رفت رو میگم😂😂
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
لاورنتی 🤣🤣
۲ ماه پیشاکرم بانو
1همون اول که فهمیدم اوضاع بهم ریخته و همه وحشت کردن،حسم بهم میگفت بلاخره یه جوری باید پای میگل وسط باشه
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
میگله دیگه هرجا دردسر باشه اونم دنبالشه 😂
۲ ماه پیشاکرم بانو
1خب خداروشکر دوز بالا وسنگینی بود،لطفا حواستون به خماری کشیدن ما باشه😂😂
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
نویسنده به فکر شماست 😂
۲ ماه پیشترنم
2الان من چجوری تا هفته بعدی پنجشنبه صبر کنم؟اینم پارت خیلی مهم و حیاتی بود بنظرم کلی معما داشت و در عین حال کلی سرنخ😭😭
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
یه پارت بریج بود در اصل 👀
۲ ماه پیشترنم
3حقیقتا از اون محتاط و باوقار بودن اونایی که از آسانسور خارج شدن پشمی برام نموند چقدرم باابهت بودن من که دهنم از تعجب باز مونده بود
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
باوقار فقط آلکسی 🤣
۲ ماه پیشترنم
1ماموریت مهم میگل این بود؟که بیاد از ژنرال های اف.اس.بی بازجویی کنه؟
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
نه، پارت بعدی بیشتر توضیح میدیم.
۲ ماه پیشترنم
1حالا سواله که چرا باید یهو ناپدید بشه؟و ی چیزی اونموقع که اون تو اونجا کار می کرد نیکا هم تو اون سازمان بود؟میگم شاید نکنه به خاطر نیکا یهو ناپدید شده
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
نیکا تازه وارد مسکو شده، قبلا توی مقر یکاترینبورگ برای سازمان کار میکرد.
۲ ماه پیشترنم
2خوشبختانه تو این پارت فقط اینو فهمیدم هر جا برن حتی جهنم این دو تا از هم جدا نمیشن و من از این بابت خیلی خوشحالم😂😂
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
طالع نحس نیکا رو با اون پسره بریدن 🤣
۲ ماه پیشترنم
1قشنگ تونسته بودی اون خلوت بودنو به تصویر بکشی انگار من به جای نیکا بودم و سکوت اونقدر سنگین بود که خیلی سخت میتونستم صدای ضربان قلبمو بشنوم ی حس تنهایی و بدی دست داد
۲ ماه پیشترنم
0اون قسمتم خیلی خوب بود که انگار کسی که گلوی ساختمان را گرفته بود تا خفه شود..من ی لحظه از ذهنم گذشت اون ی نفر قطعا میگله و معلومه که این ساختمون کلی راز ناگفته داره که بوی کاغذ کهنه میدن
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
میگل زندگی حرفهایشو از این ساختمون شروع کرده، معلومه که کلی قصه باهاش داره 😉
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
چاکریم 😎
۲ ماه پیشترنم
0جدی خیلی استرس داشت لحظات نفس گیری بود با دستام خودمو بغل کرده بودم هر آن فکر میکردم ی اتفاق وحشتناک میفته خسته نباشی سایا💙✨
۲ ماه پیش
حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان
ممنونم ترنم جان 😉 نه بابا اتفاق ترسناک چیه ما همه با هم مهربونیم 👀
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ناشناس
1پرامم واقعا بازی شروع شد،داره دارک میشه