شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست و ششم :
میخواستم به طرفش پرواز کنم که در اتاق باز شد و خورد به بازویم و نزدیک بود پرت شوم. تاجماه آمد: یاس ننه، سوپ بار بذارم میخوری؟
یاسر به زور خودش را جمع کرد تا به من که بازویم را میمالیدم نخندد. به تاجماه گفت: خودتو زحمت ننداز تاجماه. شب میخورم.
ـ هان ننه؟
یاسر داد زد: شب میخورم. شب.
و یواش گفت: باز سمعکش خراب شده.
تاجماه گفت: الان غذا نمیخوری بیارم؟ یکم ناها
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت عزیزم شما رو در آتوسا می بینمتون 😍
۱ هفته پیشعقیله
0عرر نهه نمیخامم تموم بشهینمیکیحیوحو
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
شما رو در آتوسا می بینمتون 😍
۲ هفته پیشالی
0فکر نمیکردم ، یهو با پارت اخر مواجه بشم .الان دقیقاً نمی دونم باید با حس دلتنگی بعدش چیکار کنم 😭😂 واقعاً عاشق داستان و شخصیت ها شدم. خیلی خوشحالم که خوندمش، خسته نباشید واقعاً بابت این رمان دوست داشتنی. 🥹❤️
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت عزیزم شما رو در آتوسا می بینمتون 😍
۲ هفته پیشبهار
0خسته نباشی نویسنده جان. عالی بود😍😍♥️♥️♥️
۲ هفته پیشنری
0واقعا ممنون ازت عالی بود خسته نباشی دوسی
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0سلام آرزو جان خیلی ممنونم بابت این رمان زیبا واقعاا فوق العاده بود👌👌 امیدوارم لایکای رمان بیشتر بشه و افراد زیادی بخوننش چون حق این رمان بیشتر از ایناست ❤️