پارت پانزده :
"اُکتای"
روی تنها وسیلهی موجود توی اتاق، یعنی تخت فلزیِ مورد علاقهم نشسته بودم. نگاهم به دیوار روبهرو بود. همون دیوارِ خاکستری که همیشه نقشِ تصویرِ واضحِ نقشهم، اما توی ذهنم رو برام ایفا میکرد. توی ذهنم میچیدم و به طرز عجیبی روی دیوار میدیدمش. درست مثل یک فیلم با کیفیت فول HD!
من توی تُنِ خنثی و سرد این دیوار، تقشهی راه پیدا میکردم. چشمم روی بالا تا پایینش میچرخید و
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
هر کدومو دوست داشتی مرضیه جانمم♥️💋
۴ ساعت پیشمرضیه
0چه سرگذشت تلخی داشتی اکتای 😔
۶ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره دقیقاا🥲
۴ ساعت پیشنورا
0عالیی بودد خسته نباشیی😭💕
۷ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم نورا جانم
۴ ساعت پیشافسون
0عزیزن ممنون این پارت و نوشتی و باز کردی گذشته ی آکاایران آقای سیاه چشم و جذاب و کمی شناختیم میگن پشت هر اخمی لبخندهای زیادی مرده تا یادت بره دنیا برای همه گل و بلبل نیست🥺
۸ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
فدات شم افسون عزیزم♥️ کاملا درسته
۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مرضیه
0آخه صباجان الان ۳تاآقاپسرمتشخص آوردی توداستان ماکدومشوانتخاب کنیم خواهر..اینجاست که شاعرمیگه میون این همه خوشگل کیوانتخاب کنم 😉