شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و ششم :
بعد از آن بحث لفظی بین شهاب و پدرش چند روزی همه چی مسکوت ماند. تنها تغییر شهاب این بود که شب ها دیرتر می آمد. بی آنکه جواب سلام مرا بدهد به کار خودش مشغول میشد،شام خورده نخورده راهی اتاقش می شد.در آن بین اگر نگاهی گذرا هم به سمتم می انداخت آتش میشد و قلبم را می سوزاند. آن نگاه ها بیشتر از اخم و بدخلقی اش آزارم می داد. بالاخره به وعده اش عمل کرد و کار نیمه تمام طبقه ی سوم را شروع نمود
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
1فکر کنم خوابای جدیدی دیده شهاب خان،اینجور که اتاقارو آماده کردن،باز خدا بداد سبا برسه 😮🤔🙏🏻