شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و دوم :
به اولین رستوران بیرون از شهر که رسیدیم ،شهاب گفت ؛
-تا ظهر خیلی مونده بابا. نگه دارم؟
آقای اشراق گفت ؛
-آره بابا بذار همه برسن اگه کسی گرسنه نبود حرکت میکنیم.
با آنکه آخر تابستان بود،اما آفتاب همچنان زهر خود را داشت. کسی ماشین خنک را به محیط داغ بیرون ترجیح ندادو همانجا نشستیم.ربع ساعتی نگذشته بود که اتومبیلهای خانواده عموی شهاب رسیدند و پشت سرشان چندین اتومبیل دیگر
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Mohad 76
1آخ،خدایی امشب یه پارت هدیه میچسبید
۱۷ ساعت پیشم
1عالی بود،شهاب با خاک یکسان شده اصلا،چه کارا که نمی کنه،منت کشیشم ببینیم دلمون خنک شه 😍🙏🏻
۱۸ ساعت پیشMahsa
2عجیب غریب دلم پارت هدیه میخواد 🙏🏻💙
۱۸ ساعت پیشمهین
1الهه جون کامل شدی این رمان موجود هست که بشه تهیه ش کرد
۱۹ ساعت پیشمهین
1الهه جون پارت هدیه میخوام ❤️❤️❤️❤️❤️
۱۹ ساعت پیشمهین
1سلام خسته نباشید الهه جون به جون خودم چند نفر ورودی چدید داشتیم پارت هدیه بده مارو خوشحال کن
۲۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
1پارت هدیه 🥲