پارت پنجاه و دوم :


به اولین رستوران بیرون از شهر که رسیدیم ،شهاب گفت ؛
-تا ظهر خیلی مونده بابا. نگه دارم؟
آقای اشراق گفت ؛
-آره بابا بذار همه برسن اگه کسی گرسنه نبود حرکت می‌کنیم.
با آنکه آخر تابستان بود،اما آفتاب همچنان زهر خود را داشت. کسی ماشین خنک را به محیط داغ بیرون ترجیح ندادو همانجا نشستیم.ربع ساعتی نگذشته بود که اتومبیل‌های خانواده عموی شهاب رسیدند و پشت سرشان چندین اتومبیل دیگر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    1

    پارت هدیه 🥲

    ۱۴ ساعت پیش
  • Mohad 76

    1

    آخ،خدایی امشب یه پارت هدیه میچسبید

    ۱۷ ساعت پیش
  • م

    1

    عالی بود،شهاب با خاک یکسان شده اصلا،چه کارا که نمی کنه،منت کشیشم ببینیم دلمون خنک شه 😍🙏🏻

    ۱۸ ساعت پیش
  • Mahsa

    2

    عجیب غریب دلم پارت هدیه میخواد 🙏🏻💙

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهین

    1

    الهه جون کامل شدی این رمان موجود هست که بشه تهیه ش کرد

    ۱۹ ساعت پیش
  • مهین

    1

    الهه جون پارت هدیه میخوام ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱۹ ساعت پیش
  • مهین

    1

    سلام خسته نباشید الهه جون به جون خودم چند نفر ورودی چدید داشتیم پارت هدیه بده مارو خوشحال کن

    ۲۰ ساعت پیش
کپی شد!