یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت هفده :
نفس-نفس میزد.
نفسهای سوزناکی که همراه با جانش، تمام زندگیاش را نیز خاکستر کرد.
دستانش را بیطاقت روی گوشهایش فشار داد و از اعماق وجود فریادِ کر کنندهای کشید و همانند فنری که از جا پریده باشد، چنان از روی تخت برخاست که صدای خرد شدن ستون فقراتش را به وضوح شنید.
ریختن قطرات ریز و درشت عرق از کنار شقیقههایش با باز شدن درب اتاقش همزمان شد. مادامی که مادرش شبنم با نگرانی به
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزم🥹♥️
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچههام خیلی ماهن🥺
۷ روز پیشBiti
0اوخیی کیان مثلا داری دوماد میشی بابای دوتا بچه میشی محض رضای خدا این بچه بازیی هات و بزو کنار🎀🤣🤣
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم
۴ هفته پیشملکه
0اگه عارف هم یه چیزایی یادش بیاد خیلی باحال میشه🫶🏻ولی خدایی خیلی سخته یه رمان و دو نفر بنویسن..واقعا مرسی و خسته نباشید🎀
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
در کنار معصومه، سختی نوشتن رمان مشترک هم شیرین میشه♥️ممنون از شما
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
و نوشتن کنار تو🥺
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه یادش بیاد خیلی خوب میشه
۴ هفته پیشFatemeh
0میگم گردنبند و کی بهش داده تو گذشته براش عزیزه🤔🧐
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
گردنبند تنها یادگاری آذر از زندگی قبلیشه و برای همین براش عزیز و با ارزشه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
معلوم میشه بزودی ❤️
۲ ماه پیشFatemeh
0گردنبند و کی بهش داده انقد عزیز که بوسیدش هرچه زودتر دوس دارم بدونم🤔
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هوممم 🧐🧐
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
متوجه میشیم کمکم
۲ ماه پیشمبینا
0مررسی دخترا واقعا قلم دوتاتون عالیه من عاشق قلمتونم حالا ک ترکیبی شده خفن تره🫶🏻
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم لطف داری🥺
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربون شما😍❤️
۲ ماه پیشمبینا
0بقیه هم قراره یادشون بیاد؟ یا فقط آذر در جریان همه چیه؟
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فعلا کیمیا همه چی یادشه تا ببینیم بقیم چیزی یادشون میاد یا نه😁
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فعلاً که فقط کیمیا یادشه. باید ببینیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد
۲ ماه پیشمهدیه
0خیلی کنجاوم زودتر به اون قسمتی که روز حادثه بوده و آذر عمارت آتیش میزنه برسم نمدونم چرا رمانتون شبیه این فیلمای سفر در زمان میمونه دوست دارم بدونم کیمیا قراره چه بلایی سره پدرام بیاره یا پدرام و بقیه یه روزی یادشون میاد که تو گذشته کی بودن یا نه وای حالا پارت بعدی کی میاد 😭😭
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پارت غمگینیه اون پارت🥲باید ببینیم بقیه هم قراره یادشون بیاد یا نه. چهارشنبه پارت داریم عزیزم 🌹
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی زود میرسیم به این بخشا، ایشالله چهارشنبه پارت بعدی رو میخونیم
۲ ماه پیشمهدیه
0نمیشه بگین چند قسمت دیگه مونده تا برسیم به اون قسمت ؟؟ببخشیداا یکم عجولم😁
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا تعداد پارت نمیشه گفت ولی میرسیم بهش یکم صبر کنی😁
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هنوز خیلی مونده🫢
۲ ماه پیشتی دا
0خسته نباشید عزیزان. با اینکه دلم سوخت برا کیمیا ولی از کلکلش با کیان خوشم اومد .گردنبند چه جوری از گذشته بهش رسیده؟
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کلکل نکنن روزشون شب نمیشه😂وقتی به هوش اومد گردنبند همراهش بود
۲ ماه پیشمهدیه
0فکر کنم اون گردنبند موقع آتیش سوزی عمارتم باهاش بوده که یه جورایی فقط بهوش اومده هم باهاش بوده احتمالا تو گذشته یه عزیزی بهش هدیه داده که شاید تو گذشته مرده باشه ولی تو آینده اونو ببینه یا شاید اصلا نبینه ولی اون یه ربطی به زندگی جدیدش داشته باشه هزارجور احتمال میشه دیگ دارم جنایی میکنم رمانو 😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حدسهای قشنگی زدی🙃
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حدسای قشنگی بودن پسندیدم
۲ ماه پیشمهدیه
0خواهش میکنم منو ول کنید تا آخر رمانو میرم 😂ببخشید از بس رمان خوندم همینجور حدس میزنم درکل تا اینجا رمان خیلی خوب بوده کرم ریزی های کیمیا و کیانم دوست داشتم ولی بازم اون قسمت که کیان میگه این کیمیا کیمیای همیشه نیست انگار که شک کرده باشه این خواهرشه احتمالا یه روز بفهمه که کیمیا خواهرش نیس
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
راحت باش عزیزم اتفاقا خیلیم خوشحال میشیم انقدر نظرات خوشگل واسمون مینویسی،تغییرات کیمیا هم از بعد کما بوده و نمیدونم شاید کیان فهمید شایدم نفهمید😁
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله باید ببینیم آیا بقیه هم از ماجرا باخبر خواهند شد یا نه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سپاس. گردنبند وقتی که بههوش اومد توی گردنش بود
۲ ماه پیشمهدیه
0آخه میدونین یه کم عجیبه خب مثلا شاید زمان آتیش سوزی حلقه ی ازدواجی یا مثلا زیورآلات دیگه ای هم باهاش بوده اینکه از بین اونا فقط این گردنبند همراهش بوده وقتی بهوش اومده خیلی داستانو مرموز میکنه که مثلا شاید این گردنبند یه روزی باعث بشه برگرده به روز اون حادثه یا چند روز قبل یه حالت سفر در زمان باشه
۲ ماه پیشمهدیه
0درسته که آذر روحش درجسم کیمیا ست ولی خب فک کنم به روزی این دوتا از هم جدا میشن آذر تا ابد که نمیتونه تو جسم کیمیا باشه یه جورایی رمانتون سبیه سریال گوبلینه همش ذهنم میره سمت اون که انگار آذر داره تاوان کاری که کرده رو میده و وقتی همه تاوان کارای گذشتشونو دادن برمیگردن به کسی که قبلا بودن
۲ ماه پیشمهدیه
0ببخشید سرتون درد آوردماا من بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی این رمان جذابم 😍😁
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه عزیزم خیلیم نظرات خوشگلی نوشتی برامون
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی از نظرات قشنگ و مفصلت🥲🩵
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شاید تا ابد تو جسم کیمیا موند شایدم نموند معلوم نیست😁🙄قراره توی این زندگی اتفاقات زیادی براشون بیفته.گابلین رو دیدم آره ولی خب اونجا یه زندگی جدید شروع کردن دوباره
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کیف میکنم وقتی تحلیلهای دقیق رو ازت میبینم 👏🏻👏🏻👏🏻
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هوم ممکنه آره
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بعید هم نیست...ممکنه بازهم برگرده به گذشته، شایدم تا ابد همینجا تو زمان حال بمونه
۲ ماه پیشNana
0به نظرم گردنبند کیمیا همون یادگار اولین مرگ هست چون فقط همین گردنبند از گذشته باهاشه این حدسو میزنم
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
احتمالش هست آره
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله 👌🏻
۲ ماه پیشفرشته
0فقط من، زمانی که اپلیکیشن رو باز می کنم و می بینم پارت جدیدی از رمان یادگار اولین مرگ اومده: قلبم با خوشی جیغ می زنه: آخ جوون😍❤️
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم لطف داری به رمان، ذوق کردم با حرفت🥰🥺
۲ ماه پیشفرشته
0جان دلمی بانو😍❤️
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بنازم بهت خوانندهی خوش ذوق😍
۲ ماه پیشفرشته
0جان دلمی بانو😍❤️
۲ ماه پیشفرشته
0من چطوری صبر کنم تا چهارشنبه؟ چطوری؟ یکی به دل من بفهمونه خب.. گناه دارم خب🥺💔
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چشم بهم بزنی چهارشنبه شده
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁 عزیزم
۲ ماه پیشفرشته
0چه رابطه خواهر و برادری قشنگی😍
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
موافقم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله🫠
۲ ماه پیشفرشته
0پارتی که دل می بره و برنمی گردونه😍❤️ یعنی فقط منتظرم روزهای پارت گذاری این رمان برسن، بیام بخونم.. این قدر این رمان جذابه که هرچی از جذابیتش بگم، کمه❤️ شاهکار خلق کردین، دو بانوی هنرمندم❤️
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از این همه ذوقت فرشته جان🥰
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیز
۲ ماه پیشمحرابی
0ممنونم واقعا عالی ودوست داشتنی خدا قوت به حدیث جون ومعصومه جون. به به بریم آماده شیم برای جشن
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی عزیز
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0عجیب از شخصیت آذر و عارف یا همون کیمیا و پرهام خوشم میاد 🥺 مرسی هر دو شما ، خیلی دوست دارم به پارت گذاری برسم🥲