پارت هفده :

نفس-نفس می‌زد.
نفس‌های سوزناکی که همراه با جانش، تمام زندگی‌اش را نیز خاکستر کرد.
دستانش را بی‌طاقت روی گوش‌هایش فشار داد و از اعماق وجود فریادِ کر کننده‌ای کشید و همانند فنری که از جا پریده باشد، چنان از روی تخت برخاست که صدای خرد شدن ستون فقراتش را به وضوح شنید.
ریختن قطرات ریز و درشت عرق از کنار شقیقه‌هایش با باز شدن درب اتاقش همزمان شد. مادامی که مادرش شبنم با نگرانی به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    عجیب از شخصیت آذر و عارف یا همون کیمیا و پرهام خوشم میاد 🥺 مرسی هر دو شما ، خیلی دوست دارم به پارت گذاری برسم🥲

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم🥹♥️

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچه‌هام خیلی ماهن🥺

    ۷ روز پیش
  • Biti

    0

    اوخیی کیان مثلا داری دوماد میشی بابای دوتا بچه میشی محض رضای خدا این بچه بازیی هات و بزو کنار🎀🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چشم

    ۴ هفته پیش
  • ملکه

    0

    اگه عارف هم یه چیزایی یادش بیاد خیلی باحال میشه🫶🏻ولی خدایی خیلی سخته یه رمان و دو نفر بنویسن..واقعا مرسی و خسته نباشید🎀

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    در کنار معصومه، سختی نوشتن رمان مشترک هم شیرین می‌شه♥️ممنون از شما

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    و نوشتن کنار تو🥺

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه یادش بیاد خیلی خوب میشه

    ۴ هفته پیش
  • Fatemeh

    0

    میگم گردنبند و کی بهش داده تو گذشته براش عزیزه🤔🧐

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    گردنبند تنها یادگاری آذر از زندگی قبلیشه و برای همین براش عزیز و با ارزشه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    معلوم می‌شه بزودی ❤️

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    گردنبند و کی بهش داده انقد عزیز که بوسیدش هرچه زودتر دوس دارم بدونم🤔

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هوممم 🧐🧐

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    متوجه میشیم کم‌کم

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    0

    مررسی دخترا واقعا قلم دوتاتون عالیه من عاشق قلمتونم حالا ک ترکیبی شده خفن تره🫶🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم لطف داری🥺

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربون شما😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    0

    بقیه هم قراره یادشون بیاد؟ یا فقط آذر در جریان همه چیه؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فعلا کیمیا همه چی یادشه تا ببینیم بقیم چیزی یادشون میاد یا نه😁

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فعلاً که فقط کیمیا یادشه. باید ببینیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    خیلی کنجاوم زودتر به اون قسمتی که روز حادثه بوده و آذر عمارت آتیش میزنه برسم نمدونم چرا رمانتون شبیه این فیلمای سفر در زمان میمونه دوست دارم بدونم کیمیا قراره چه بلایی سره پدرام بیاره یا پدرام و بقیه یه روزی یادشون میاد که تو گذشته کی بودن یا نه وای حالا پارت بعدی کی میاد 😭😭

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت غمگینیه اون پارت🥲باید ببینیم بقیه هم قراره یادشون بیاد یا نه. چهارشنبه پارت داریم عزیزم 🌹

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی زود میرسیم به این بخشا، ایشالله چهارشنبه پارت بعدی رو میخونیم

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    نمیشه بگین چند قسمت دیگه مونده تا برسیم به اون قسمت ؟؟ببخشیداا یکم عجولم😁

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا تعداد پارت نمیشه گفت ولی میرسیم بهش یکم صبر کنی😁

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هنوز خیلی مونده🫢

    ۲ ماه پیش
  • تی دا

    0

    خسته نباشید عزیزان. با اینکه دلم سوخت برا کیمیا ولی از کلکلش با کیان خوشم اومد .گردنبند چه جوری از گذشته بهش رسیده؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کل‌کل نکنن روزشون شب نمیشه😂وقتی به هوش اومد گردنبند همراهش بود

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    فکر کنم اون گردنبند موقع آتیش سوزی عمارتم باهاش بوده که یه جورایی فقط بهوش اومده هم باهاش بوده احتمالا تو گذشته یه عزیزی بهش هدیه داده که شاید تو گذشته مرده باشه ولی تو آینده اونو ببینه یا شاید اصلا نبینه ولی اون یه ربطی به زندگی جدیدش داشته باشه هزارجور احتمال میشه دیگ دارم جنایی میکنم رمانو 😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حدس‌های قشنگی زدی🙃

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حدسای قشنگی بودن پسندیدم

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    خواهش میکنم منو ول کنید تا آخر رمانو میرم 😂ببخشید از بس رمان خوندم همینجور حدس میزنم درکل تا اینجا رمان خیلی خوب بوده کرم ریزی های کیمیا و کیانم دوست داشتم ولی بازم اون قسمت که کیان میگه این کیمیا کیمیای همیشه نیست انگار که شک کرده باشه این خواهرشه احتمالا یه روز بفهمه که کیمیا خواهرش نیس

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    راحت باش عزیزم اتفاقا خیلیم خوشحال میشیم انقدر نظرات خوشگل واسمون می‌نویسی،تغییرات کیمیا هم از بعد کما بوده و نمیدونم شاید کیان فهمید شایدم نفهمید😁

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله باید ببینیم آیا بقیه هم از ماجرا باخبر خواهند شد یا نه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سپاس. گردنبند وقتی که به‌هوش اومد توی گردنش بود

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    آخه میدونین یه کم عجیبه خب مثلا شاید زمان آتیش سوزی حلقه ی ازدواجی یا مثلا زیورآلات دیگه ای هم باهاش بوده اینکه از بین اونا فقط این گردنبند همراهش بوده وقتی بهوش اومده خیلی داستانو مرموز میکنه که مثلا شاید این گردنبند یه روزی باعث بشه برگرده به روز اون حادثه یا چند روز قبل یه حالت سفر در زمان باشه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    درسته که آذر روحش درجسم کیمیا ست ولی خب فک کنم به روزی این دوتا از هم جدا میشن آذر تا ابد که نمیتونه تو جسم کیمیا باشه یه جورایی رمانتون سبیه سریال گوبلینه همش ذهنم میره سمت اون که انگار آذر داره تاوان کاری که کرده رو میده و وقتی همه تاوان کارای گذشتشونو دادن برمیگردن به کسی که قبلا بودن

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    ببخشید سرتون درد آوردماا من بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی این رمان جذابم 😍😁

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه عزیزم خیلیم نظرات خوشگلی نوشتی برامون

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی از نظرات قشنگ و مفصلت🥲🩵

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید تا ابد تو جسم کیمیا موند شایدم نموند معلوم نیست😁🙄قراره توی این زندگی اتفاقات زیادی براشون بیفته.گابلین رو دیدم آره ولی خب اونجا یه زندگی جدید شروع کردن دوباره

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کیف می‌کنم وقتی تحلیل‌های دقیق رو ازت می‌بینم 👏🏻👏🏻👏🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هوم ممکنه آره

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعید هم نیست...ممکنه بازهم برگرده به گذشته، شایدم تا ابد همینجا تو زمان حال بمونه

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    به نظرم گردنبند کیمیا همون یادگار اولین مرگ هست چون فقط همین گردنبند از گذشته باهاشه این حدسو میزنم

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    احتمالش هست آره

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله 👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    فقط من، زمانی که اپلیکیشن رو باز می کنم و می بینم پارت جدیدی از رمان یادگار اولین مرگ اومده: قلبم با خوشی جیغ می زنه: آخ جوون😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم لطف داری به رمان، ذوق کردم با حرفت🥰🥺

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جان دلمی بانو😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بنازم بهت خواننده‌ی خوش ذوق😍

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جان دلمی بانو😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    من چطوری صبر کنم تا چهارشنبه؟ چطوری؟ یکی به دل من بفهمونه خب.. گناه دارم خب🥺💔

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چشم بهم بزنی چهارشنبه شده

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁 عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    چه رابطه خواهر و برادری قشنگی😍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله🫠

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    پارتی که دل می بره و برنمی گردونه😍❤️ یعنی فقط منتظرم روزهای پارت گذاری این رمان برسن، بیام بخونم.. این قدر این رمان جذابه که هرچی از جذابیتش بگم، کمه❤️ شاهکار خلق کردین، دو بانوی هنرمندم❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از این همه ذوقت فرشته جان🥰

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نوش نگاه‌تون عزیز

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم واقعا عالی ودوست داشتنی خدا قوت به حدیث جون ومعصومه جون. به به بریم آماده شیم برای جشن

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی عزیز

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️