پارت چهل و ششم :

ابروهایم بالا رفت و لبخندی از سر شیطنت روی لب‌هایم نشست.
- خیلی فلسفی بود ماجون... مخم نمی‌کشه. ولی بیشتر فکر کنم یه‌کم شاید فهمیدم.
ریز و نمکین خندید و گفت: از دست تو دختر... الهی خدا برات بسازه و بشه همونی که می‌خوای. حالا صبحونه‌تو بخور که دیر میشه.
با لبخندی کش آمده، تکه‌ای نان برداشتم و گفتم: ماجون... تو خیلی عاشق بابابزرگ بودی؟ آخه با اینکه تو سن کم بیوه شدی و خیلی خوشگل بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیار در رمان دیار مجنون، تبار لیلی دیار
تصویر شخصیت مه‌یاس در رمان دیار مجنون، تبار لیلی مه‌یاس
تصویر شخصیت میکائیل در رمان دیار مجنون، تبار لیلی میکائیل
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ای بابا ،کی وسط داستان زنگ زد،دیار بود لابد باز 😠🤭🙏🏻

    ۶ ساعت پیش
  • میم

    1

    عجب،پس چرا مه یاس فکر می کرد ماجون یه داستان خیلی عاشقانه داره 😮

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!