دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و نود و پنجم :
پوران سر تکان داد تا خاطرات و هجوم افکار درهم را از ذهنش دور کند. بعد دوباره سرش را به چهارچوب پنجره تکیه داد و خیره شد به باغی که در سیاهی شب فرو رفته بود، عجیب بود که حتی صدای همیشگی جیرجیرک ها هم شنیده نمی شد و سکوت و سکون باغ، وهم آور و مرموز بود، دستش را به آرامی لبه پنجره کشید و لبخند زد، این سکوت باعث شد که لشگر عظیم خاطرات، ناگهان به ذهن و قلبش یورش بیاورند.
«شب بود و سیاهی و سردی Ø
لطفا صبر کنید...
