کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و بیست و دوم :
نگاهم را از در و دیوار پر از تابلوی آتلیه گرفتم و برای صدمین بار نفسم را از اعماق وجودم بیرون فرستادم. انگار هنوز ترس از لو رفتن و استرس آن لحظات همراهم بود که نفس همچنان میان سینهام گره خورده مانده بود و دستهایم سرمایی محسوسی داشت. تجربهی آن لحظات، تازه خط به خط نوشتههایی که شب قبل توی پرونده خوانده بودم را در سرم پررنگ کرده بود!
-کوهیار چرا نیومد پس؟
نگاهم اینبار به سمت نغم
لطفا صبر کنید...
