تب به قلم آیناز تابش
پارت هجده :
این اولین باری بود که به من میگفت عزیزم. من هم برای اولین بار جانم میگفتم. دلیل خاصی نداشت. صرفاً میخواستم مدیون نمانم. "میتوانم یک چیزی را به تو بگویم؟" "چه چیزی را؟" چشمانش گشاد شدند و مرا بلعیدند. خیس شدند و مرا غرق کردند. دست شدند و بر گونهام سیلی زدند. پا شدند و بر کمرم لگد کوبیدند. و در آخر دهان شدند؛ اما دشنامی ندادند. "بابا مرد." این را گفت و یک قطره اشک تا چانهاش سر خورد. من نگا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
