پارت صد و دوازده :

هنوز به مامان‌رقیه خیره مانده بودم و حس می‌کردم هوای اتاق دیگر از جنسِ هوا نبود؛ چیزی غلیظ و سنگین بود، شبیه دودی که راهِ نفس را بلد باشد و آرام‌آرام، بی‌صدا، از درون خفه‌ات کند. نورِ زردِ لامپ رویِ صورتِ چروکیدۀ او افتاده بود و خطوطِ عمیقِ صورتش را طوری پررنگ کرده بود که انگار هر چروک یک رازِ دفن‌شده بود. لب‌هایش چند بار باز و بسته شدند. انگار کلمات، پیش از بیرون آمدن، از تیغ می‌گذش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!