سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و هشتاد و پنجم :
با همون لباس روی زمین افتاده و از خنده رو به موت بودم.
نفسم بالا نمیاومد.
محمد دکمههای پیرهنش رو بیحوصله باز کرد و گوشهای انداخت.
- نخواستم اصلا.
بعد در آوردن کامل لباساش، خودشو روی تخت پرت کرد.
به سختی بلند شدم و طوری که تا نگام بهش میافتاد خندم میگرفت، لباسام رو عوض کردم.
صدای حرصیش رو شنیدم: اون لباسات رو اینجا عوض نکن.
بیشتر خندم گرفت و سرم دیگه انگار د
لطفا صبر کنید...