خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت بیست و هشتم :
با این سخنرانی توی دل خالی کُن من؛ تکتم بی هوا زیر گریه زد و روی زمین نشست:
_ وای محسن،وای تو چه کار کردی ؟ تلما راس میگه.تا کی قراره از خونه بیرون نریم؟ تا کی قراره هیچی نخوریم؟ خودمون به درک؛ دارو های اون ننه بابامونو چه کار کنیم ها؟آخ خدا این چه مصیبتی بود که بهش گرفتار شدیم؟
مجید از صدای گریه ی ناگهانی تکتم؛ چُرتش پرید و گویا تازه متوجه چرندیات محسن شد که بلاخره دهان باز کرد و
لطفا صبر کنید...