پارت دوم :

اما برخالف داستان های خانجون، رستم هشت ساله همیشه در برابر مجید کچله می‌باخت و تیله‌هایش را با نامردی هر چه تمام تر و اجباری بدتر از ضحاک مار دوش، به باد هوا که آن هم مجید کچله باشد می‌داد با بغضی سخت که گلویش را به صلابه کشیده بود، گفت:
- حالا جواب پهلوون رو چی بدم؟ به اوس ممد چی بگم؟ اگه به بابام بگه چی؟ اگه به جای من شاگرد جدید بیاره چی؟!برخالف چند دقیقه‌ی پیش قدم‌هایش را به کندی حرکت یک حلزون بر می‌داشت و آن باد بهاری تند تبدیل به هن و هن نفس‌های خان جون حین بالا رفتن از پله‌ها شده بود.
- اصلا هیچی نمیگم، فکر می‌کنه کار اوس ممده!
با عجز نالید و حرفش را پس گرفت:
- ولی این ته نامردیه! بی‌مرامیه، نالوطی‌گریه...
اگر پدرش این حرف را از او می‌شنید، حتما تکه‌ی بزرگ گوشش را می‌کند و به گوش دیگرش می‌چسباند! دفعه‌ی پیش که از این لفظ های کوچه بازاری استفاده کرده بود، همین را گفته بود دیگر؟
- پس چیکار کنم؟ این از بابای بابایِ بابا بزرگ باباش به پهلوون رسیده! با چه رویی برم تو گودی وکباده‌ش رو بدم دستش؟
- دیوارهای بلند و کاهگلی زورخانه مقابل چشمان سیاه خیسش نمایان شد. سر در زورخانه، تابلویی از محمود خطاط به چشم می‌خورد که به نستعلیق با زیبایی هر چه تمام تر نوشته‌بود:
«زورخانه‌ی پوریای‌ولی»
هر بار اسمش به این نوشته‌می افتاد، دلش می‌خواست که نامش به جای علی، پوریابود. آن وقت اگر فامیلی‌اش ولی بود،می‌شد یک پوریای‌ولی درست و حسابی. مثل همان پهلوانی که صحبت از جوانمردی‌اش در مکتب
قطع نمی‌شد.
صدای رجز خوانی مرشدها رامی شنید و یا علی گفتن‌های پهلوان‌های تازه کار درون گود را، اما جرئت نکرد وارد زورخانه شود. با ترس و لرز به در کوتاه و یک لختی زورخانه خیره شد.
یاد حرف پدرش رحمان کله پزافتاد. میگفت:
- در زورخونه رو طوری ساختن که ورزشکاران و کسایی که برای تماشا میرن، به احترام زورخونه و ورزش و ورزشکاراش، خم بشن و احترام بذارن.
پدرش رحمان همیشه می‌گفت که آنجا مکان مقدسی است. زیاد معنی مقدس را نمی‌فهمید اما می‌دانست که مثل مسجد مقدس و امامزاده، مقدس چیز خوب و بزرگ و قابل احترامی است. گاهی هم فکر می‌کرد وقتی برای اولین بار به آنجامی رود، باید مثل مسجد و امام زاده درآن جا نماز بخواند.
به دیوار کاهگلی تکیه زد و روی زمین خاکی‌نشست. زانوهایش را محکم بغل کرد و کباده را جلویش گذاشت تا راه چاره‌ای پیدا کند و به قول خان جون«کاسه های چه کنم چه کنم» را روی هم ردیف کند!
هنوزکاسه های چه کنم چه کنم را پیدا نکرده بود که سر وکله ی مجید کچله از ناکجا آباد پیدا شد و کباده را با یک حرکت برداشت، بعد هم مثل تیری که ازچله ی کمان رها شده باشد، تند و فرز شروع به دویدن کرد.
یکی از ضرب‌المثل‌های خان جون از دهانش بیرون پرید:
- خدا از سر تقصیراتت نگذره مجید.
این را گفت و با نیرویی که یک‌باره در وجودش قل‌قل کرده و به جوش آمده بود، به دنبالش شروع به دویدن کرد. درد مجید رامی‌دانست. دفعه ی پیش پنج تیله را در یک لحظه غفلت و بد بیاری باخته بود؛ اما با چنگ و دندان تیله‌هایش را برداشته و از مهلکه گریخته بود تا دست مجید به آن گوی‌های جادویی‌اش نرسد.
اما نمی‌دانست که مجید به این سادگی‌ها بیخیال نمی‌شود؛ و از طرفی هم نمی‌توانست حریف آن پسرک چند فوتی و هفتاد کیلویی شود. در راه، حینی که سعی می‌کرد تندتر بدود، داد می‌کشید:
- وایسامجید! اگه مردی وایسا!
مجید با قاه‌قاه بدجنسش خندید و گفت:
- من که مردی نیستم. مردی پهلوون زورخونه‌ست! اگه می تونی بیا بگیرش!
حیران مانده بود که با آن هیکل درشت و شکم بزرگ، چطور آن کباده‌ی سنگین را برداشته و مثل برق و باد می‌دود! حتی تندتر از او.
خدا خدا می‌کرد که کسی او را در این وضعیت نبیند که می‌شد قوز بالای قوز. البته‌هیچ وقت معنی این قوز بالای قوز را نفهمیده‌بود! تنها دوره گرد پیر و سن و سال دار محل قوز داشت که همیشه‌ی خدا با شانه و کمر خمیده آفتابه و فانوس می‌فروخت؛ اما اینکه یک نفر دو تا قوز آن هم یکی بالای دیگری داشته باشد را تا به حال ندیده بود. برای همین هم نمی‌دانست یعنی چه.
تند و فرز از کنارخانه های کاهگلی با سقف گنبدی شکل گذشتند. برخی از روستایی‌ها روی ایوان نشسته بودند و انگورهای خشک شده را جمع می‌کردند؛ برخی هم مشغول گرفتن گرد و غبارقالی‌ها بودند.
انقدر دنبال مجید دوید که کم‌کم به باغ انار محله بالایی رسیدند. ورود به آن باغ، برای بچه، های خود آن محله قدغن بود چه برسد به محله‌ی پایین‌تر که محله‌ی خودشان بود و دشمن خونی محله بالایی‌ها.
*** کباده: یکی از ادوات ورزش باستانی ایراناست. در فرهنگ دهخدا، آن را نوعی کمان مشقی برای
قوی شدن کتف کمانداران نام می‌برند.
* کباده: یکی از ادوات ورزش باستانی ایراناست. در فرهنگ دهخدا، آن را نوعی کمان مشقی برای قوی شدن کتف کمان دارن نام می‌برند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!