جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت شصت و ششم :
دلم تنگ نشده بود، آتیش گرفته بود، آتیشی که مدت ها سعی در خاموش کردنش داشتم. آتیشی که هر تابستون با فکر اینکه اونا میرن مدرسه و من توی خونه ام به جونم می افتاد.
-اومدی اینجا بمونی؟
صدای آوش باعث شد شونه بالا بندازم:
-به نظر که اینطوره.
فرجام از پله ها پایین اومد:
-چمدونتو گذاشتم بالا...برو جاگیر شو.
سر تکون دادم:
-ممنون.
من با دخترا رفتم طبقه ی بالا و بقیه رو توی پذیرای
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
هانا
1میدونستم فرجام دوست دختر داره البته شاید مجبور شده باشه شایدم نه منکه ناراحت شدم ولی چرا یکی پیدا نمیشه که اون ترنم رو دوست داشته باشه حسی که ترنم داره رو هم فرجام درک کنه
۹ ساعت پیشهانا
3یکم حسادت بد نیست مگه نه دینا جون مخصوصا برای فرجام 😈
۹ ساعت پیششیدا
2بچم کم بدبخته بهش خیانتم شده مرتیکه
۴ ساعت پیشNana
3خیلی دلم میخواد ترنم با یکی دوست بشه تا فرجام از حسادت بترکه
۶ ساعت پیشترنم
2مبین جونم کجایی چرا رخ نمی نمایی 😅 اگه شعرم کم و کاستی داشت خودتون به بزرگیتون ببخشید
۹ ساعت پیشترنم
2اگه اوضاع همینجوری بخواد پیش بره کاملشو براتون میخونم 🤣🤣
۹ ساعت پیشنفس
3خسته نباشی عزیزم پارت قشنگی بود خوشم اومد
۱۰ ساعت پیشنیلوفر آبی
2خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت هم عالی مثل همیشه
۱۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...
یاسی
3منکه میدونم فرجام صحرا رو دوست نداره و فکر میکنم این قضیه مربوط به همایون باشه و دیگه مغزم نمیکشه😂