پارت بیست و چهارم :
لبخند سردی در جواب مادربزگش زده و بی تفاوت گفت:
-پس بگو خاطر سلطان بانو به خاطر چی مکدر شده،ولی امشب استثنا من بی تقصیرم،اون دوتا یه جورایی توفیق اجباری و یک هدیه از یک دوست عزیز بودن که اگر با خودم نمی آوردم شون باعث سوتفاهم های نابه جایی میشدن...!
سپس از جایش برخاسته و به سمت زن ها رفت.
میان فاصله دو صندلی ایستاده و درحالیکه شانه ی مادرش را میفشرد،خم شده بوسه ای بی هوا رو
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
