پارت بیست و نهم :
نوا که هنوز از شک حرف های مرد در نیامده بود با شنیدن جمله پسرک ترسیده قلبش فروریخت.
این چه مزخرفی بود دیگر ؟ به آنی چهره اش در هم رفت .
همینش مانده بود پس از پنج سال آسه رفتن و آسه آمدن..این دم آخری شرفش سر هیچ پوچ به باد رفته و خبر رسوایی اش در دانشگاه بپیچد ...
به قدری عصبی بود که بیخیال ادب و احترام شده و ابتدا نگاه سنگین و پرحرصی به مردک نفهمی که از خودش و آن اسم استادی که بÙ
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️