پارت بیست و نهم :

شیفت آن روز از همان اول بوی دردسر می‌داد. هنوز روپوشم را کامل نپوشیده بودم که صدای جر و بحث از انتهای بخش بلند شد. یکی از همراه بیمارها وسط راهرو ایستاده بود و با صدای بلند می‌گفت:
ـ سه ساعته گفتین دکتر میاد! پس کو؟

پرستار جدید بخش، دختری لاغر و کم‌سن‌وسال به اسم مهتاب، تقریباً رنگش پریده بود.

ـ آقا لطفاً آروم‌تر صحبت کنین…

ـ آروم‌تر؟! مادر من از صبح درد داره!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!