تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت بیست و نهم :
شیفت آن روز از همان اول بوی دردسر میداد. هنوز روپوشم را کامل نپوشیده بودم که صدای جر و بحث از انتهای بخش بلند شد. یکی از همراه بیمارها وسط راهرو ایستاده بود و با صدای بلند میگفت:
ـ سه ساعته گفتین دکتر میاد! پس کو؟
پرستار جدید بخش، دختری لاغر و کمسنوسال به اسم مهتاب، تقریباً رنگش پریده بود.
ـ آقا لطفاً آرومتر صحبت کنین…
ـ آرومتر؟! مادر من از صبح درد داره!
لطفا صبر کنید...
