تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت بیست و یک :
روز بعد، فضای کنفرانس آرامتر از روزهای قبل بود. دیگر آن استرس سنگینِ ارائهها کمتر شده بود و بیشتر آدمها با فنجانهای قهوه در راهروها قدم میزدند، کارت ویزیت رد و بدل میکردند یا گوشهای مشغول صحبت بودند.
نور سفید سالنهای بزرگ روی کف براق میافتاد و صدای آرام گفتوگوها مثل موجی یکنواخت داخل فضا میپیچید. من و سارا کنار یکی از غرفههای نمایش تجهیزات پزشکی ایستاده بودی
لطفا صبر کنید...
