تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت دوم :
صدای تشویق سالن بلند شد.
آدمها یکییکی شروع کردند به بلند شدن، حرف زدن، جمع کردن برگهها و نگاه انداختن به گوشیهایشان؛ انگار هیچ اتفاق غیرعادیای نیفتاده بود.
اما برای من، دنیا هنوز همانجا متوقف مانده بود.
روی همان لحظه.
روی همان نگاه.
نفسم سنگین شده بود. حس میکردم هوا داخل سالن کم شده، یا شاید فقط ریههای من دیگر بلد نبودند درست کار کنند.
دستم را روی سینهام گذاشتم و سعی کردم آرام نفس بکشم.
نه.
این ممکن نبود.
مغز آدم وقتی چیزی بیش از حد دردناک باشد، تصویر میسازد.
بارها دربارهاش خوانده بودم. آدمها گاهی کسانی را که از دست دادهاند، وسط خیابان، در مترو، پشت شیشه یک ماشین میبینند.
این هم همان بود.
باید همان میبود.
چشمهایم را چند ثانیه بستم و دوباره باز کردم.
اما او هنوز آنجا بود.
کنار تریبون ایستاده بود و با چند نفر دست میداد. آرام، متمرکز، واقعی.
واقعیتر از آنکه بتوانم انکارش کنم.
گلویـم خشک شد.
«شاید فقط شبیهشه…»
این جمله را در ذهنم تکرار کردم، انگار اگر به اندازه کافی بگویم، حقیقت پیدا میکند.
اما حتی ذهن خودم هم باورش نمیکرد.
هیچکس آنطور سرش را پایین نمیگرفت.
هیچکس آن مکث کوتاه قبل از حرف زدن را نداشت.
هیچکس آن نگاه را نداشت.
قلبم محکم کوبید.
بلند شدم.
آنقدر ناگهانی که کیفم از روی پایم افتاد و چند برگه روی زمین پخش شد.
زن میانسالی که کنارم نشسته بود خم شد تا کمک کند، اما من سریع برگهها را جمع کردم.
ـ «حالتون خوبه خانم؟»
سرم را تکان دادم.
«آره… فقط…»
ادامه ندادم.
چون نمیشد توضیح داد آدمی را دیدهام که هفت سال پیش دفنش کرده بودم.
کیفم را روی شانهام انداختم و از میان جمعیت رد شدم.
نباید میرفتم سمتش.
میدانستم نباید.
اما پاهایم انگار تصمیم خودشان را گرفته بودند.
هرچه نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم نامنظمتر میشد.
اگر از نزدیک فرق میکرد چه؟
اگر فقط یک شباهت احمقانه بود چه؟
و اگر نبود…؟
فکرم نیمهکاره ماند.
چند نفر دورش جمع شده بودند و درباره پروژه سؤال میکردند.
من کمی دورتر ایستادم.
فقط برای چند ثانیه.
فقط برای مطمئن شدن.
صدایش را شنیدم.
آرام و کنترلشده.
دقیقاً همان تُن صدایی که همیشه وقتی میخواست چیزی را منطقی توضیح بدهد پیدا میکرد.
انگشتهایم سرد شدند.
نه…
این دیگر شباهت نبود.
نگاهم روی دستش ثابت ماند.
همان انگشتهای کشیده.
همان حرکت آرام موقع حرف زدن.
حتی ساعتش را هم در دست چپ بسته بود.
کیان همیشه میگفت دست راستش برای ساعت «خفهکننده» است.
نفسم لرزید.
خاطرهها بیرحمانه برگشتند؛ آنقدر زنده که برای لحظهای بوی گردوغبار عمارت قدیمی را حس کردم.
صدای خندهاش.
دستهای خاکیاش.
و بعد…
آتش.
آوار.
سکوت.
قدمم سست شد.
باید میرفتم.
باید همین حالا از آن سالن بیرون میزدم و به خودم زمان میدادم.
اما نتوانستم.
چشمهایم هنوز روی او بود.
در همان لحظه یکی از مردها چیزی گفت که باعث شد کیان کوتاه لبخند بزند.
و آن لبخند…
خدای من.
احساس کردم چیزی درون سینهام فرو میریزد.
چون آن لبخند را میشناختم.
بیشتر از هرچیز دیگری.
ناگهان کیان سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم به من افتاد.
اینبار فرار نکردم.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
جمعیت اطرافش هنوز حرف میزدند، اما انگار هیچکدام از ما صدایشان را نمیشنیدیم.
و بعد اتفاقی افتاد که نفسم را برید.
او مکث کرد.
فقط یک مکث کوتاه.
اما زیادی واقعی بود که تصادفی باشد.
انگار ذهنش برای لحظهای از حرکت ایستاده باشد.
انگار مرا شناخته باشد.
دستم ناخودآگاه کمی بالا آمد.
لبهایم از هم فاصله گرفتند.
«کیان…»
اسمش هنوز کامل گفته نشده بود.
هنوز فقط نفسی بیصدا میان لبهایم بود.
اما همان لحظه، مردی کنار او چیزی پرسید و کیان نگاهش را از من گرفت.
خیلی آرام سرش را به طرف مرد برگرداند و پاسخ کوتاهی داد.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
سردتر اینبار.
کنترلشدهتر.
انگار آن مکث اول هرگز اتفاق نیفتاده بود.
و همین بیشتر ترساندم.
اگر مرا نمیشناخت، آن مکث چه بود؟
و اگر میشناخت…
چرا طوری رفتار میکرد که انگار غریبهام؟
احساس کردم زمین زیر پایم نرم شده.
عقب رفتم.
یک قدم.
بعد یکی دیگر.
نفس کشیدن سخت شده بود.
همه این سالها فکر میکردم سختترین بخش زندگیام، از دست دادنش بوده.
اما حالا میفهمیدم شاید وحشتناکتر از مرگ یک نفر…
بازگشت او باشد.
لطفا صبر کنید...