پارت بیست :
باد چند طره موی بیرون افتاده از کلاهشان را این طرف و آن طرف میکرد. روی دو تکه صخرهی فرسوده نشسته بودند. فضای کاملا کوهستانی که با سرمای زیادش همخوانی داشت، نفس کشیدن را کمی سخت میکرد. چای نپتون در آن لیوان کاغذی بدجور زیر دهانشان مزه کرده بود. مثل اینکه با هر جرعه، گرما در بدنشان تزریق میشد.
- عاطی بعضی وقتها فکر میکنم مثل مامانم میشی. انگار من پنج سالمه تو هم شونصد س
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
