همسر سابق من به قلم پریسا حصیری
پارت ده :
کمی هم خجالت می کشید، ولی چاره ایی نداشت باید هر جوری بود این گند میراث را جمع می کرد و بعد به حسابش می رسید!
به سمت در رفته، کمی تعلل می کند و ثانیه ایی بعد دلش را به دریا زده ، در را باز می کند.
چشمانش از دیدن شخص رو به رویش به اندازهی توپ تنیس می شوند، قلبش کوبش بی امانش را از سر می گیرد، ولی مغزش همانند بمبی خنثی نشده بومب!
_اینجا چه غلطی می کنی؟
با خشمی که تمام تنش را به لرزش
لطفا صبر کنید...
masi
0وای چقدر میراث حرص دراره جای مهتا بودم یه لگد میزدم وسط پاش تا حالش جا بیاد 😂😂