پارت پنجم :

کیان بی توجه دستش را می گیرد و اهرم آب را باز کرده انگشتش را زیر شیر آب می برد:

_حواست کجاست؟ از بچگی همین بودی همیشه همه جا من باید حواسم بهت بود وگرنه حاجی توبیخم می کرد!

مهتا با یادآوری آن روزها می خندد:

_خب ازم بزرگتر بودی، حاجی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!