پارت سوم :

_از سر راه می ری کنار؟
از افکار سمی خود فاصله می‌گیرد، او هیچ وقت حسی در خود نسبت به مهتا احساس نکرده بود، همیشه او را همان قدر دوست داشت که مادرش مهم بود، وگرنه او را هرگز به چشم یک زن ندیده بود!
مهتا دسته ی چمدان را بین انگشتانِ کشیده ی دستش می گیرد، با این که زیادی برایش ستگین بود ولی هرگز از مرد مقابلش درخواست کمک نمی کرد.
میراث منتظر بود ببیند او چه کاری انجام می دهد، مهتای همیشگی بدون او دست و پا چلفتی بود!
_اگه پات رو از اینجا بیرون بذاری دیگه نمی تونی برگردی!
همان لحظه صدای زنگ تلفن همراهش بلند می شود و میراث با دیدن اسم نقش بسته به روی صفحه سریع آیکون را لمس می کند و کنار گوشش قرار می دهد:
_یه دو دیقه دیگه میام.
مهتا بغض کرده نگاهش می‌کرد، لرزش چانه اش را سعی‌می کند پنهان کند.
همان بود همانی که پنج سال نگذاشت به چشم‌میراث بیاید، همان دختر لوندی که بر خلاف او عشوه ذاتی داشت!
او را یک بار در پاساژ دیده بود، دوشادوش میراث، همان شبی که منتظر بود با میراث برود و خرید عیدش را بکند و او به خاطره همین دختر قالش گذاشته بود!
چه شب هایی که با بوی عطر او روی بالشتش اشک نریخت، به راستی بیش از حد تصورش پوستش کلفت شده بود!
_الو...صدام رو شنیدی دیگه؟
مهتا لب گزیده، چشمانش را محکم در مردمک های یاغی اش می کوباند:
_متوجه شدم، منم نیازی‌نمی بینم اینجا بیام!
چمدانش را با زور با خود می کشد.
خاله فاطمه هنوز هم با اضطراب پشت در اتاق منتظر ایستاده بود.
با دیدن چمدان در دستش نگاه نگرانش، نگران تر می شود:
_شب شده، بذار منم باهات بیام!
مهتا با لبخند سعی‌می کند آرامش کند:
_نگران نباش، هر جا مستقر شدم آدرسش رو بهت می دم.
صدای پوزخند عصبی میراث به گوش می رسد:
_بزرگ شده خانم، واسه خودش مستقل می شه!
تمسخر در صدایش عاصی اش می کند، ولی حالا وقتش نبود، به وقتش او را می سوزاند.
خم می شود تا کفش هایش را به پا کند که میراث با دیدن آبشار موهای بازش، به سمتش چند قدم کوتاه بر می دارد:
_جمعشون کن!
مهتا نگاه پرسشی اش را به او می دهد که میراث با نگاه های بُرنده اش به موهایش اشاره می زند.
_موهات!
آخ کاش دهانش را می بست تا بیشتر از این از او منرجر نشود!
خاله فاطمه سینه سپر می کند و با خشم رو به میراث تذکر می دهد:
_به تو ربطی نداره، تو تمام حق هایی که داشتی و از دست دادی!
مهتا بدون توجهی به او، گونه ی خاله فاطمه را می بوسد:
_منتظر خبرم باشین!
از او خداحافظی نمی‌کند، نه تا وقتی که این مرد را نچزاند!
_پاشو یه چیزی بخور بعد بخواب، از بس گریه کردی کور میشیا، بابا اصلا ارزشش رو داره؟
دستش را از روی چشمانش بر می دارد و فی فین کنان سینی حاوی غذا را از دستش می گیرد:
_ببخشید ساغر، این موقع شب مزاحمتون شدم!
نگاه خیس و پُر آبش را از سینی جدا نمی کند:
_بیشتر از این که از طلاق ناراحت باشم، از بی معرفتی اش غصه م می گیره... حتی نذاشت پام رو از خونه بیرون بذارم و بعد بره سر قرار با اون خوشگله!
ساغر با مهربانی کنارش می نشیند و دلش می رود برای قطره اشکی که از چشمان مهتا به داخل ظرف غذا می چکد:
_من رو نگاه مهتا، تو از اولم می دونستی میراث آدم موندن نیست، اونم با دوازده سال اختلاف سنی بینتون بعدشم....
دستش را به زیر چانه ی لرزانش می برد و سرش را بالا می گیرد:
_تو از سرشم زیادی، به اون عفریته ی خونه خراب کنم نگو خوشگله تو اونقدر خوشگل تر از اونی که میراث تو رو زیادی می دید برای خودش مگه نه؟
مهتا در‌ میان گریه خنده اش می گیرد:
_الان وسط این همه درد و دلم اون خوشگله به مذاقت خوش نیومد؟
ساغر چهره اش را درهم کرده، شانه بالا می اندازد:
_آره بخدا، چیش خوشگله؟ لباش رو ژل زده به لبای شُتر گفته برو کنار من هستم.
مهتا به یکباره به زیر خنده می زند و با هیش هبش گفتنای ساغر دستانش را محکم به روی دهانش قرار می دهد، اما شانه هایش از شدت خنده می لرزیدند.
ساغر هم زمان با او لبانش را جلو می کشد:
_خدایی اینجوری نیست؟
مهتا مشت به بازویش می کوبد:
_بخدا میراث بدونه می کُشتت!
با آووردن اسمش قلبش پُر از غم می شود.
آه می کشد و با قاشق با محتویات غذایش بازی می‌کند:
_فردا می خوام‌برم خونه یی که من و مامان و بابام توش خوش بودیم، دلم نمی خواد جایی دیگه برم، حداقل اونجا چند نفر رو می شناسم.
ساغر چشمانش را در کاسه گرد می‌کند:
_نگو که کیان اینا هم هنوز اونجان!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ژوژو

    2

    الهی این دختره خیلی مظلومه دلم کباب شد🥺🥲

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه

    2

    چقد عشق یه طرفه بده بمیرم برات دخترکم

    ۲ هفته پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    خدانکنهههه عزیزدلم

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!