پارت صد و هجده :

*
ناخودآگاه اشک می‌ریزم و نمی‌دانم این چندمین دستمالی‌ است که دور می‌اندازم .مادربزرگم همیشه می‌گفت دلت برای کسی نسوزد. اما امروز نمی‌توانم بی‌تفاوت بمانم. همه‌ی کسانی که در این جمع می‌شناسم، آنقدر پریشانند که به هر طرف نگاه می‌کنم دلم برای یکیشان می‌سوزد؛ برای ماریه خانم، روشنا، برای محسن، برای وحید و...
سه روز پیش در حالیکه منتظر بودم ماریه خانم به مامان زنگ بزند و من را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️