گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و هجده :
*
ناخودآگاه اشک میریزم و نمیدانم این چندمین دستمالی است که دور میاندازم .مادربزرگم همیشه میگفت دلت برای کسی نسوزد. اما امروز نمیتوانم بیتفاوت بمانم. همهی کسانی که در این جمع میشناسم، آنقدر پریشانند که به هر طرف نگاه میکنم دلم برای یکیشان میسوزد؛ برای ماریه خانم، روشنا، برای محسن، برای وحید و...
سه روز پیش در حالیکه منتظر بودم ماریه خانم به مامان زنگ بزند و من را Ø
لطفا صبر کنید...
