پارت هفتاد و ششم :

ثانیه‌ها در آن خانه شکلِ عادیِ خودشان را از دست داده بودند. دیگر نه دقیقه‌ای می‌گذشت و نه ساعتی؛ فقط اضطراب بود که در اتاق راه می‌رفت و از دیوار به دیوار می‌خزید.
مهوان یک‌جا بند نمی‌شد. از پنجره تا در، از در تا میز، از میز تا آشپزخانه، دوباره تا پنجره. پاهایش سست بود، اما بی‌قرارتر از آن بود که بنشیند. هر بار که صدایی از راهرو می‌آمد، شانه‌هایش جمع می‌شد؛ هر بار که آژیر در دوردس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    همه چیز در هم شکسته.میشود آرام کرد همه چیز را.

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    0

    دست گلت درد نکنه حنانه جون خسته نباشی قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۳ هفته پیش
  • پگاه

    0

    عالی بود واقعا رمان معرکه و بی نظیری هست

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!