آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت پنجاه و نهم :
از زبان لیرا
«مامانی؟»
دکتر تسلر همونطور که داشت چراغقوه رو توی چشمم میانداخت، پرسید: «بدجوری ما رو ترسوندی لیرا، الان حالت چطوره؟»
نمیدونستم چی جواب بدم؛ چطوری باید برای یه نفر توضیح میدادی که همین الان بعد از سیزده سال مامان و بابات رو دیدی، بدون اینکه جوری به نظر بیای که انگار کلاً رد دادی؟
همونطور که حس کردم ساروس کنارم نشست و دستم رو گرفت، زیر لب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
