پارت چهل و یک :

نمی‌دانستم چه بگویم یا چه رفتاری داشته باشم .آقای اشراق به میز اشاره کرد و گفت ؛
-قانون خاصی برای صبحونه خوردن نداریم .معمولاً من و شهاب زودتر صبحانه می خوریم تا به کارمون برسیم. گاهی شادمهر و "گوهر" هم همراهی می کنند .اما اکثراً بعد از ما صبحانه می خورند .شما شروع کن !
تشکر کرده و جرعه ای از آبمیوه را خوردم .معده ام اصلاً به خوردن آبمیوه آن هم سر صبح عادت نداشت.
نزدیک بود حالم به ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    0

    رمانتون عالیه عزیزم .لطفا پارت بیشتری بزارین ممنونم

    ۳ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون. چشم

    ۳ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون ❤️ بی‌رویا قصه‌اش کامله

    ۳ روز پیش
  • Mahsa,s

    0

    قلمت واقعا بی نظیره عزیزم،کاش حجم پارت ها رو بیشتر کنی یا حداقل شبی دوتا پارت بزاری 💙

    ۳ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون. حجم پارت‌ها رو سعی می‌کنم بیشتر کنم عزیزم. چشم

    ۳ روز پیش
کپی شد!