ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت بیست و پنجم :
به چشمهایش که تیرهتر از همیشه بود، پُل زدم. دیوار مقاومتم فرو ریخت و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایم دور بدن عضلانیاش حلقه شد و بلند، زیر گریه زدم. حال خرابم در آن لحظه، برای بدترین اشتباهات، حاصلخیز بود. هقهقم در شانههایش فرود آمد. چند ثانیه طول کشید تا صدای افتادن کیسه زباله را بشنوم و پشت بندش، دستهایش مرا به سینه فشرد.
- عماد!
نامش را صدا زدم و بلندتر از قبل، گریه ک
لطفا صبر کنید...