هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و چهارم :
حدوداً سه ساعت و نیم بعد، چند ضربه به در خورد و هلگورد در را باز کرد و گفت: خسته نباشید سینیوریتا! بفرمایید پایین ناهار.
فرشته قلم را در پالت رها کرد. کتفهای دردناکش را چند بار چرخاند و گردنِ دردناکش را به عقب خم کرد و گفت: خیلی ممنون، ولی اگه اجازه بدین امروز یهکم زودتر برم.
ـ چرا؟ مشکلی پیش اومده؟
ـ چیز مهمی نیست. آسو برام کار تراشیده. یهکم قبلتر زنگ زد و گفت قراره شب خواس

لطفا صبر کنید...
سرو
0وویی استخون روخورد کرد وایی فرشته فرارکن از اونجا