هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و چهارم :
حدوداً سه ساعت و نیم بعد، چند ضربه به در خورد و هلگورد در را باز کرد و گفت: خسته نباشید سینیوریتا! بفرمایید پایین ناهار.
فرشته قلم را در پالت رها کرد. کتفهای دردناکش را چند بار چرخاند و گردنِ دردناکش را به عقب خم کرد و گفت: خیلی ممنون، ولی اگه اجازه بدین امروز یهکم زودتر برم.
ـ چرا؟ مشکلی پیش اومده؟
ـ چیز مهمی نیست. آسو برام کار تراشیده. یهکم قبلتر زنگ زد و گفت قراره شب خواس
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر آبی
0محشر بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت منکه از هلگورد خوشم میاد
۲ ماه پیشمیم
1چرا اینجا همه چیز برعکسه،الان هلگورد شد خیر و مهربان و دلسوز و مردمی،آسو بی رحم و خشن و دیکتاتور😮🙏🏻
۲ ماه پیشمیم
1ای بابا کار عحیبی بود،از آدمیزاد برنمیاد،امادچرا این همه کار خوب کرد فقط اون به چشم همه اومد 😮
۲ ماه پیشونوس
1یا پیغمبر..هر چی جلوتر میریم فیلم دلقک بیشتر تو ذهنم پررنگ میشه😬هلگورد منو یاد دلقکه میندازه
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اون دلقک در برابر رمان هلگورد شوخیه💀
۲ ماه پیشZeynab
1سوتی دادی چشم آبی حالا فرشته بیشتر شک میکنه
۲ ماه پیشفرشته
1واقعا خیلی عجیبه هلگورد.. فرشته دیگه تو خونه هلگورد نرو.. اینکه قبلا بهت گفت خونه خطرناکه، یه حس عجیبی هست توی طعنه زدنش، انگار واقعا اون خونه خطرناکه🥺😥
۳ ماه پیشفرشته
2یا خداا! هلگورد، تو واقعا کی هستی؟ فرشته یهو نری پیشش ها، فرار کن!
۳ ماه پیشسرو
1وویی استخون روخورد کرد وایی فرشته فرارکن از اونجا
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣الفرار
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چقد رفتار هلگورد با خونوادش قشنگ بود،به نظر نمیاد فیلم بازی کنه