سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت بیست و نهم :
بیرون رفت و سرگرم مابقی کارهایش شد. طولی نکشید که کارن بیرون آمد؛
-ممنون بابت صبحانه.
پروین دست از کار کشید و پیش آمد:
-نوش جانت! برات آژانس بگیرم؟
کارن سرش را بالا انداخت؛
-نه،ممنون.
-پس هرجا گیر کردی تماس بگیر.
کارن سر تکان داد:
-حتما!
راهش را کشید و رفت. مقابل در مکث کرد و برگشت. نگاهی به پروین انداخت و پرسید:
-دیگه گلدون سنگین ندارید که!
دل پروین سبک شد و
لطفا صبر کنید...
