آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و هفده :
سینهاش زیر سرم تکان خورد و رایحه چرم و عود در مشامم بیشتر جان گرفت. مگر چیزی بد تر از این هم مانده بود که برای گفتنش این همه تعلل داشت؟
موهایم را از توی صورتم کنار داد و گفت:
_ من اون موقع بچه بودم، ولی کوروش پونزده- شونزده سالش بود. اون خیلی چیزا بیشتر من یادشه...
دم عمیقی گرفت و انگشتانش را روی بازوهایم بالا و پایین کرد. عجیب بود که اینقدر زود تنم با لمسش خو گرفته بود. بیچارگی چÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آوا موسوی | نویسنده رمان
:)
۲ هفته پیشNina
2مود کیوان دیگه اینجوریه که: انقد به عکسام خیره شو تا دق کنیی😭🤣
۲ ماه پیشAida
0وایی تارا،تو به فکر مرگ اون بودی و اون مواظبت بود تا فرخ بهت نرسه،تا مرگ رو ازت دور نگه داره،بخاطر تو جلوی عزرائیلم وایسادد
۲ ماه پیشWhy
1وای نه کیوان توروخدا اینن حرف و نزنن😭😭
۲ ماه پیشWhy
0«همان طور که به من فرصت نداد تا درباره آن تصادف حرف بزنم. زمان چه شرورانه همه ی ما را ریشخند می کرد. » :))
۲ ماه پیشWhy
0«کیوان این همه وقت چنین چیزی سهمناکی را دیده بود؟ » وای وای وای نهه😭😭
۲ ماه پیشWhy
0«در تمام لحظات در خلوتش به استیصال و عجز من نمی خندید، بلکه از غم من لبریز بود؟ » اره تارا اره😭😭
۲ ماه پیشWhy
0خوبه گفت کیوان می خواسته همه چیو بگه:)
۲ ماه پیشWhy
0یهو برام سوال شد اگه سورنا بفهمه تئو چه غلطایی کرد چیکار می کنه🤣🤣
۲ ماه پیشWhy
0من خیلی از روزی که کیوان از تارا ناامید شه می ترسیدم، بزرگترین ترسم توی رمان همین بود، چون تارا خیلی کارای خطرناک و بی رحمانه می کرد😭😭وای خدا نمی تونم این وضع رو تحمل کنم
۲ ماه پیشWhy
0تارایی که تازه داره حقیقت و می فهمه:)
۲ ماه پیشWhy
0«کاش می فهمیدم اکنون روحش بابت زنده ماندنم در آرامش است، یا عذاب می کشد..» :))
۲ ماه پیشWhy
0«واقعا می خواست وقتی فرار کرد برگرده دنبالم؟ » اخه تارا خیلی گناه داری 😭😭
۲ ماه پیشWhy
0«عجیب بود که این قدر زود تنم با لمسش خو گرفته بود.»
۲ ماه پیشWhy
0نهه وای کیوان توروخدا ما احمق بودیم، ساده بودیم هیچی نمی فهمیدیم توروخدا 😭😭
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زن کیوان
0حالم حال کیوان:)