پارت بیست و سوم :
نوا در حالی که به سختی تلاش میکرد چشمهای خوابآلودش را باز نگه دارد، میان اتاق بههمریخته و شلوغش، لابهلای چمدانها و کارتنهایی که در گوشه و کنار پخش شده بودند، به دنبال مقنعهاش میگشت.
-نوااا... بابات داره بوق میزنه! یه ساعت داری تو اون اتاق چیکار میکنی؟
بیا بیرون دیگه!
با شنیدن صدای مادرش مضطرب قدمی به جلو برداشت که انگشت کوچک پایش محکم به پایه صندلی می
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

ف.میری | نویسنده رمان
انشالله امروز آپ میشه تا شب دوتا پارت براتون
۱ ماه پیشماهرخ
0هر کی از زاویه دید خودش دنیا رو میبینه و خیلی از خودگذشتگی و جرات میخواد ک ادم زاویه دیدشو . تغییر بده
۱ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
واقعا هم همین طوره عزیزم ....اما انسان ها گاها خودهواه تر از این حرفان که بخوان اینکار و بکنن ...
۱ ماه پیشریحانه
1چرا وقتی نمیتونن بچه هاشون و درک کنن بچه دار میشن انگار نه انگار بچه هاشون انسان هستن و حق انتخاب دارن یجوری رفتار میکنن انگار بچه هاشون نوکرشونن نه انسان❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
پدر مادرن دیگه ...نگرانی های خودشون و دارند ...و خب طرز فور شون با بچه ها فرق میکنه
۲ ماه پیشریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اریا
0خانوم نویسنده پارت ۲۴ چیشد