پارت پانزده :

***
- چی گفتی؟ می‌خوای به جای کنسرت بری دوست‌هات رو ببینی؟ تو که دوستی نداری دیانا.
دیانا دستی به چتری‌هایش کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند.
- محض رضای خدا خونسردی خودت رو حفظ کن هیوا. معلومه که دوست دارم، با همه‌شون توی وبلاگم آشنا شدم. دو سالی می‌شه که می‌شناسم‌شون.
هیوا خنده‌ی عصبی‌ای کرد و گفت: امکان نداره، داری دستم میندازی؟ آخه کی توی این دوره و زمونه وبلاگ می‌نویس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    درسته حق با هیوا هست کمی نگرانی برای کسی مثل دیانا ولی نباید اعتماد به نفسی رو که از دیدن آشناهای همفکر که همراه لحظات تنهایی و دردناکش بودن ازش دریغ کنه 🥰

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    بالاخره نمی‌شه همیشه یکی خودش رو محدود کنه. گاهی باید همون فرصت کوچولو رو هم سفت چسبید

    ۱ ماه پیش
  • الی

    0

    به هیوا حق میدم که نگران باشه رفتن به جایی که نمی شناسی با آدمایی که نمی شناسی ممکنه خطرناک باشه تعجب میکنم دیانا این ریسک پذیرفته

    ۱ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    بالاخره آدم باید یه جا ریسک کنه😔🤍

    ۱ ماه پیش
کپی شد!