پارت یازده :

توگو با واق‌واقی کوتاه، دور زامیرا چرخید و کنار او نشست، زامیرا با آخرین رمق، همچون شمعی که آخرین لرزش شعله‌اش را تجربه می‌کند، سرش را بلند کرد. لب‌هایش، چون خاک تشنه‌ی کویر، ترک خورده بود، اما زمزمه‌ای لرزان، چون برگ خشکی که بر زمین می‌غلتد، از میانشان بیرون آمد:
- زیبا… من...
جمله‌اش ناتمام ماند و او در بیهوشی، در اقیانوس تاریکی غرق شد.
زامیرا بعد از آخرین سقوط، این شکست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    0

    عالی بود سپاسگزارم وخسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خداروشکر که لذت بردی عزیزم ❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!