خدیرا به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت دوازده :
زمان حال
خدیو در حالی که کاور را به دست دخترک میسپارد ادامه داد:
- برو صندلی عقب. سریع عوض کن.
زامیرا اخم کرد و در حالی که شانه بالا میانداخت گفت:
- لباسمو اینجا عوض کنم... با این قیافهی بدون آرایش که نمیتونم وارد اونجا بشم. هر کی منو ببینه فکر میکنه روحی چیزیم.
خدیو هوفی از سر کلافگی کشید، اصلا این موضوع به ذهنش خطور نکرده بود. پس در حالی که ماشین را دور زده تا سوار ش
لطفا صبر کنید...
