کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت یازده :
دو طرف تیشرتش را گرفت و رو به هیوا گفت: میگم... این خیلی ضایع نیست جلوش؟
هیوا ضربهای به گونه برجستهاش نواخت و نگاهی به بلوز شلوارک ست صورتی با شکلکهای خرسی بزرگ و کوچک خودش انداخت و گفت: خاک به سرم کنن نگاه سر و وضعمون! بجنب بریم یه چیزی تنمون کنیم تا آبرومون نرفته.
دیانا سر تکان داد و هردویشان به سرعت رود رانر به اتاقهایشان شتافتند.
پنج دقیقه بعد(که چهار دقیقهاش رایا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیزممم باعث افتخاره خثشحالم که دوستش داری🤍 ممنون🌸
۱ هفته پیشافسون
0خیلی خوب و به روز ه در مورد جوانان و وبلاگ هاشون دغدغه هاشون قشنگ و گیرا و واضح صحبت کردی ممنون🥰
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیزمی مرسی قشنگم🤍🫂
۱ ماه پیشافسون
0خیلی خوب و به روزه و تمام دغدغه های نسل جدید جوانان امروزی و وبلاگها و علاقه هاشون بسیار واضح و کامل به تصویر کشیدی ممنونم
۱ ماه پیشملیحه
0قشنگه ممنون زیباست
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ممنونم از نظر لطفت🤍😘
۱ ماه پیشالی
1تا اینجا رمان خیلی دوست داشتم جذاب بود ببینم در ادامه چطور خواهد بود😁❤️
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلمییی خیلی ممنونم که خوندی🤍🫂
۱ ماه پیشالی
2رایان خیلی خوبه😂🎀
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
چه عجب یکی از رایان خوشش اومد😂🫰🏻
۱ ماه پیشمامان عسل
0دیانا برای چی میترسه تو اجتماع باشه مگه خلافی کرده 🤔
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
به زودی متوجه میشین نه کار خطایی نکرده، ولی بودن بین مردم و توی شلوغی براش سخته.
۱ ماه پیشسعادت
0عالی و زیبا خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت عزیزم🤍💋
۱ ماه پیشبرفین
1رمانت عالیه دختر
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ممنونم قشنگم🤍🫂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نشمین
0رمانت و دوست دارم تا اینجا ک خیلی خوب بود خسته نباشی عزیز