بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هفتاد :
درست در همان دقایقی که برسام درحال جشن گرفتن تولدش بود، خاج داشت برای نقشه جدیدش برنامهریزی میکرد.
پژواکِ قدمهایش در راهرو پیچید و به گوشِ خودش برگشت.
همانطور که دستانش را پشتِ کمرش قلاب کرده بود، در راهرو قدم برمیداشت و سوت میزد.
دو تن از افرادش نیز پشتِ سرِ او راه افتاده بودند و مردی شنلپوش را دنبالِ خود میکشاندند.
وقتی به درِ فلزی رسیدند، یکی از افرادش جلو آÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا 🩷
2کیوان کراش عزیزم😭 چراا 😥چراا😫
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😭😭😭😭😭
۳ ماه پیشRoghayyeh
1کیوان 😭بچه اون همه زحمت کشید به این در و اون در زد چرا اینجوری شد تف تو روت خاج
۴ ماه پیشMahdyeh
0خدا بگم چیکارت کنه خاجی عوضی🤨🤨
۴ ماه پیشیسنا
0نیلوفر جون عالی بود
۴ ماه پیشS.N
3الان فهمیدم چرا تصمیم گرفتین یکشنبه سه شنبه پارت بزارین🤣🤣
۴ ماه پیشملینا
4چون جیگرمون اب میشه
۴ ماه پیشS.N
3دقیقا،حالا سه شنبه یه پارت میزارن میریم تو افق تا یکشنبه محو میشیم
۴ ماه پیشملینا
2دقیقا😂😂😂😂😂😂
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه بیاین مثبت فکر کنیمممم😂 در عوض بین یکشنبه تا سه شنبه فقط یه روز فاصلهست😁❤️
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نهههه علتش واقعا این نیست😂😂😂 شاغلم و این دو هفته یکم فشار کاری روم زیاده🥲💔
۴ ماه پیشS.N
0ای بابا،خاج و آدماش زندگی نمیزارن برا ادم که😁😁😄
۴ ماه پیش.....
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خیلی پایان مظلومانهای داشت🥲💔 اما خب در اصل کیوان شروع کننده همهچی بود و شاید خاج به این خاطر سراغش رفت...چون اگه اون نبود، برسام حقیقتو در مورد خانوادهاش نمی فهمید🥲💔 البته قطعا از برسامم میخواسته زهره چشم بگیره
۴ ماه پیش.....
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
rey☆♡
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Fatemeh
2نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه قرارع اهیر هم با خاج برن پیش بردیا و اینکه قرارع بردیا آسیب ببینه😵🔪 از وقتی این پارتو خوندم همش همین حسو دارم😱😶 🌫️
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
امشب میفهمیم چی در انتظارمونه😁❤️
۴ ماه پیشFatemeh
0وایییی صبر ندارم😱 ولی یه چیزی بگم من درونم یه موجودی هست به نام کخ 😂 چون همش دلم می خواد شخصیت هایی که دوست دارم آسیب ببینه 🫢🫣 مثلا تیر بخوره یا حتی چاقو😁🤦🏼😂
۴ ماه پیشNana
0اوف بازم خاج
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🤦🏻♀️🤦🏻♀️
۴ ماه پیشSomebody
1وای خدایا یه نفر چقدر میتونه رو وجب به وجب مخ آدم راه بره مگه:/ ؟!من تا خودم با دستای خودم این خاجو خفه نکنم ول کن نیستم!!!نیلوفر بانو تروخدا خاجو به زجرآور ترین شکل ممکن پودر کن باشه؟
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
والا من فقط یه روایت کننده سادهام....اصلا کارهای نیستممم😁🤭❤️ ببینیم خدا چی میخواد❤️❤️😅
۴ ماه پیشنفس
1بیچاره کیوان...خاج بی شرف! کی بشه از دستت خلاص بشیم
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲🥲❤️❤️
۴ ماه پیشAla
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
کیوان یه حسهایی داشت و برسامم متوجه این شده بود🥲❤️ چه قدرم حسودی میکرد🥲❤️
۴ ماه پیشمعصومه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت عزیزدل❤️❤️ منم کیوانو دوست داشتم.بچه بامرامی بود🥲❤️
۴ ماه پیشFatemeh
0اوه اوه بلاخره وارد اون فاز دیگه ی رمان شدیم😍😍❤️ آخ که چقدر یه آدم میتونه اینقدر رو مخ باشهه 😵😮 💨 الهی که به دست همین بردیا و برسام به بدترین شکل ممکن بمیری هم تو هم اهیر 🪦🔪
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁😁
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0خدا لعنتت کنه مرد کیوان حیف بود