پارت هفتاد و سوم :
صبح روز بعد تصمیم خودم را گرفته بودم، مقداری لوازم داشتم که در آپارتمانش جامانده بود و باید برای آنها برمیگشتم. بهانهی خوبی بود که آخرین حرفهایم را بزنم و از او خداحافظی کنم. وقتی رسیدم یکی از هنرجوهای پسر از آپارتمان خارج شد و با دیدن من سلام کرد. خواست در را ببندد اما نگاهی به من انداخت و منصرف شد. لبخندی به رویش زدم و رفت. آرام به داخل نگاه کردم ظاهرا کسی نبود و همه رفته بودند. خوا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سالی
1ای بابا از در و دیوار برا این دختر بدبخت میباره
۳ ماه پیشم
2همینو کم داشتیم،ازش اصلا خوشم نمی اومد اما اصلا فکرشم نمی کردم همچین نقشه ای براش داشته باشه،بیتای نکبت چرا ازاین انتقام می گیره وقتی جدا شدن،انگار تا آخر عمر گذشته پرویز دنبالشه 😠😔🙏🏻
۳ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
حسادت زنانهست دیگه و اینکه سوگل از اول باید حواسش جمع میکرد اما یه زن وقتی تنها میشه ممکنه به هرکسی پناه ببره
۳ ماه پیشاکرم بانو
2از اولشم مشکوک بودم به این رابطه🫤🫤
۳ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
عکس همایون و آقای محبی رو دادم که بذارن ولی هنوز نذاشتن...
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سالی
1البته خوب شد سوگل فهمید امیدوارم دیگه ازش دور بشه