کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت سی و هشتم :
همه چیز مثل یک پردهی نمایش به وضوح پیش چشمم رژه میرفت. باز هم صدای هلهلهی دیوانهوار وجیهه از حیاط میآمد و در کنارش صوت زمخت عاقدی که زوجت موکلتی .... را برای بار دوم تکرار میکرد.
برخلاف شب قبل و آن حنابندان کذایی تعداد کسانی که حضور داشتند به ده نفر هم نمیرسید. تنها چند زن همسایه که شاید از سر کنجکاوی به تماشا ایستاده بودند و جهان که گوشهی اتاق، بیتفاوت به سرنوشت شومی که م
لطفا صبر کنید...

شادان
0فائزه چیکار کرده یعنی..؟