پارت هفتم :
وقتی رسیدم آنجا بود، معمولا شنبهها خلوت بود. باز تپشهای قلبم بالا رفت و کنارش که نشستم دلم زیر و رو شد. دستم را که گرفت، صورتم گرگرفت و قرمز شد، لبخند زدم.
_ باید زودتر میومدیم، در رو نبندن این تو بمونیم؟
چشمهایش گرد شد و لب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0چه پررو، چه غلط ها، ایش